و در صدر نامه او را دعا كرد . پس گفت بدانك ما اهل بيت بلاييم « 1 » . به بلا خو كرده . ابراهيم را كى جدّ ما « 2 » بود به آتش انداختند . و اسحاق را كى پدر من بود قربان « 3 » ساختند . و مرا « 4 » يوسفى بود « 5 » مونس روزگار من بود ، دل مرا به آتشكدهء فرقت « 6 » او بگداختند « 7 » . و ابن يامين « 8 » بود كزو بوى يوسف « 9 » آمدى ، او را به خود نواخته بودم و خلف روزگار خود ساخته بودم ، او را پيش تو فرستاده بودم « 10 » از مناش « 11 » واداشتى « 12 » و مرا در آتشكدهء فرقت « 13 » فروگذاشتى « 14 » . نام دزدى بر او « 15 » نهادى و در فرقت او صبر مرا بهغايت « 16 » دادى . بايد كى او را رها كنى و حاجت اين پير « 17 » محنت رسيده در باب او روا كنى ، و بر جوانى « 18 » خويش « 19 » ببخشايى و مرا بيش ازين فراق و محنت « 20 » ننمايى . و اگر نه نيمشبان « 21 » و سحرگاهان كى درياى سرّ من « 22 » در اضطراب آيد ، ناله « 23 » در كار تو كنم چنانك « 24 » دود آن ناله « 25 » به هفتاد نسل و اعقاب تو برسد .
بيت
رنجم همه از گفت محال تو رسد * جورم ز جفاى بدسگال تو رسد
جانا بيقين بدان كى سوز دل من * در جان و جوانى و جمال تو رسد « 26 »
پس اين نامه را به روبيل داد . روبيل برخاست « 27 » و بازان هفت برادر ديگر
هامش
( 1 ) - اهل بيتى هستيم
( 2 ) - من
( 3 ) - + راه خدا
( 4 ) - + خود جگر گوشهاى بود يوسف نام كه
( 5 ) - « يوسفى بود » ندارد
( 6 ) - فراق
( 7 ) - + و فرزندى ديگر بود
( 8 ) - + نام
( 9 ) - + مى
( 10 ) - فرستادم او را
( 11 ) - « اش » ندارد
( 12 ) - باز
( 13 ) - فراق
( 14 ) - بگذاشتى
( 15 ) - « بر او » ندارد
( 16 ) - + و مرا در هجر او به غارت
( 17 ) - + ضعيف
( 18 ) - به جوانى و حسن
( 19 ) - خود
( 20 ) - محنت فرقت
( 21 ) - « نيمشبان » ندارد
( 22 ) - سرم
( 23 ) - + موج او
( 24 ) - از
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - + بيتدرد دل بيدلان اثرها دارد * سوز دل عاشقان شررها دارداى دوست مكن كى نالهء دلشدگان * نزد ملك العرش خطرها دارد( 27 ) - در متن : برخواست