تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
و در صدر نامه او را دعا كرد . پس گفت بدانك ما اهل بيت بلاييم « 1 » . به بلا خو كرده . ابراهيم را كى جدّ ما « 2 » بود به آتش انداختند . و اسحاق را كى پدر من بود قربان « 3 » ساختند . و مرا « 4 » يوسفى بود « 5 » مونس روزگار من بود ، دل مرا به آتشكدهء فرقت « 6 » او بگداختند « 7 » . و ابن يامين « 8 » بود كزو بوى يوسف « 9 » آمدى ، او را به خود نواخته بودم و خلف روزگار خود ساخته بودم ، او را پيش تو فرستاده بودم « 10 » از من‌اش « 11 » واداشتى « 12 » و مرا در آتشكدهء فرقت « 13 » فروگذاشتى « 14 » . نام دزدى بر او « 15 » نهادى و در فرقت او صبر مرا به‌غايت « 16 » دادى . بايد كى او را رها كنى و حاجت اين پير « 17 » محنت رسيده در باب او روا كنى ، و بر جوانى « 18 » خويش « 19 » ببخشايى و مرا بيش ازين فراق و محنت « 20 » ننمايى . و اگر نه نيم‌شبان « 21 » و سحرگاهان كى درياى سرّ من « 22 » در اضطراب آيد ، ناله « 23 » در كار تو كنم چنانك « 24 » دود آن ناله « 25 » به هفتاد نسل و اعقاب تو برسد . بيت
رنجم همه از گفت محال تو رسد * جورم ز جفاى بدسگال تو رسد
جانا بيقين بدان كى سوز دل من * در جان و جوانى و جمال تو رسد « 26 »
پس اين نامه را به روبيل داد . روبيل برخاست « 27 » و بازان هفت برادر ديگر
هامش
( 1 ) - اهل بيتى هستيم ( 2 ) - من ( 3 ) - + راه خدا ( 4 ) - + خود جگر گوشه‌اى بود يوسف نام كه ( 5 ) - « يوسفى بود » ندارد ( 6 ) - فراق ( 7 ) - + و فرزندى ديگر بود ( 8 ) - + نام ( 9 ) - + مى ( 10 ) - فرستادم او را ( 11 ) - « اش » ندارد ( 12 ) - باز ( 13 ) - فراق ( 14 ) - بگذاشتى ( 15 ) - « بر او » ندارد ( 16 ) - + و مرا در هجر او به غارت ( 17 ) - + ضعيف ( 18 ) - به جوانى و حسن ( 19 ) - خود ( 20 ) - محنت فرقت ( 21 ) - « نيم‌شبان » ندارد ( 22 ) - سرم ( 23 ) - + موج او ( 24 ) - از ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - + بيتدرد دل بيدلان اثرها دارد * سوز دل عاشقان شررها دارداى دوست مكن كى نالهء دل‌شدگان * نزد ملك العرش خطرها دارد( 27 ) - در متن : برخواست