مؤمن آيد ، بنده از خود نوميد شود . طمع از زندگانى و عيش و كامرانى بردارد ، و لكن چون نگاه كند همه اميد او « 1 » از آن نوميدى پيدا شود ، از ترس و اندوه « 2 » رها شود ،
« أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا . »
« 1 - » به بشارت مهنّا شود كى ،
« وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ . »
« 2 - » با ولايت آشنا شود ،
« نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ
« 3 »
. »
« 3 - » پس حجاب از ميان بردارد « 4 » آراستهء ديدار و رضا شود ،
« ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً . »
« 4 - »
شعر « 5 »
گر نشان صدق ايمان در دلت پيدا شود * جايگاه تو بعقبى « 6 » جنة المأوى شود
عيش تو خرم شود و ز غم دلت بىغم شود * پير گشته بخت تو اندر زمان برنا شود
جاى تو رفرف شود خود فرش تو عبقر شود * خادمت غلمان بود پس « 7 » جفت تو حورا شود
چون بيابى اين همه لذات و كام اندر بهشت * آنگهى آثار وصل ايزدى پيدا شود
چون ترا گويد ببين « 8 » تا همچو من باقى شوى * هرك او نيكو ببيند در لقا « 9 » چون ما شود « 10 »
هامش
( 1 ) - اميدش
( 2 ) - اندوهان
( 3 ) - « و فى الآخرة » ندارد
( 4 ) - ميانه برخيزد
( 5 ) - بيت
( 6 ) - به آخر
( 7 ) - خادمت ولدان خوب و
( 8 ) - حق ترا گويد ببينم
( 9 ) - در ما بنگر روى از بقا
( 10 ) - در متن : + اميدوارم به خداى كريم چنان شود . قصه
( 1 - ) سورهء فصلت / 30
( 2 - ) سورهء فصلت / 30
( 3 - ) سورهء فصلت / 31
( 4 - ) سورهء فجر / 29