تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
بشنيد آهى بكرد « 1 » بترسيد ، گفت : تو كىاى « 2 » ؟ گفت « 3 » : « انا ملك‌الموت . » يعقوب آهى « 4 » ديگر بكرد و زارزار بناليد « 5 » . ملك‌الموت گفت : چيت « 6 » رسيد كى چنان لرزان و ترسان شدى « 7 » ؟ [ 134 الف ] گفت : اميدى داشتم كى پيش از آنك بميرم يك‌بار ديگر « 8 » روى يوسف ببينم . اكنون اجلم پيش آمد بىآنكه تخم « 9 » اميدم « 10 » ببر آمد « 11 » . بيت
گفتم كى برآيد آن نگارين خرشيد * بر من بوزد بهار وصلش جاويد
برگشت مرا بخت و دگر گشت اميد * گازر نكند گليم ادبار سپيد
ملك‌الموت گفت : يا نبىاللّه نه به مصيبت آمده‌ام « 12 » بلك به بشارت آمده‌ام « 13 » . ملك تعالى مىگويد : « هوّن على نفسك لو كان « 14 » ميتين لنشرتهما لك . » يعقوب گفت : يا ملك‌الموت يوسف من زنده است ؟ گفت : بلى « 15 » گفت : كى بينم او را « 16 » ؟ گفت « 17 » : وصلت نزديك آمد « 18 » . يعقوب از بن قلب گفت « 19 » :
« وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ . »
« 1 - »

لطيفه :

يعقوب چون ملك‌الموت را ديد « 20 » ، نوميد شد و طمع از وصال « 21 » يوسف ببريد . و لكن همه اميدش از آن « 22 » خيبت و نوميدى « 23 » پيدا شد ، و از غم و اندوه « 24 » جدا شد و به بشارت و وصال « 25 » يوسف مهنّا شد . فردا كى ملك‌الموت ببالين
هامش
( 1 ) - « آهى بكرد و » ندارد ( 2 ) - كيستى ( 3 ) - فقال ( 4 ) - + بركشيد ( 5 ) - از « ديگر بكرد . . . » ندارد ( 6 ) - چه ( 7 ) - از « كى چنان . . . » ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - « بىآنكه تخم » ندارد ( 10 ) - + بريده گشت ( 11 ) - « ببر آمد » ندارد ( 12 ) - آمدم ( 13 ) - آمدم ( 14 ) - لو كانا ( 15 ) - + زنده است ( 16 ) - كيش بينم ( 17 ) - + اينك وقت ( 18 ) - آمده است ( 19 ) - + انى ( 20 ) - بديد ( 21 ) - وصل ( 22 ) - + نااميدى ( 23 ) - « خيبت و نوميدى » ندارد ( 24 ) - « و اندوه » ندارد ( 25 ) - « و وصال » ندارد ( 1 - ) سورهء اعراف / 60
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 595 | محمد روشن / أحمد بن محمد بن زيد الطوسي