بشنيد آهى بكرد « 1 » بترسيد ، گفت : تو كىاى « 2 » ؟ گفت « 3 » : « انا ملكالموت . » يعقوب آهى « 4 » ديگر بكرد و زارزار بناليد « 5 » . ملكالموت گفت : چيت « 6 » رسيد كى چنان لرزان و ترسان شدى « 7 » ؟ [ 134 الف ] گفت : اميدى داشتم كى پيش از آنك بميرم يكبار ديگر « 8 » روى يوسف ببينم . اكنون اجلم پيش آمد بىآنكه تخم « 9 » اميدم « 10 » ببر آمد « 11 » .
بيت
گفتم كى برآيد آن نگارين خرشيد * بر من بوزد بهار وصلش جاويد
برگشت مرا بخت و دگر گشت اميد * گازر نكند گليم ادبار سپيد
ملكالموت گفت : يا نبىاللّه نه به مصيبت آمدهام « 12 » بلك به بشارت آمدهام « 13 » .
ملك تعالى مىگويد : « هوّن على نفسك لو كان « 14 » ميتين لنشرتهما لك . » يعقوب گفت : يا ملكالموت يوسف من زنده است ؟ گفت : بلى « 15 » گفت : كى بينم او را « 16 » ؟
گفت « 17 » : وصلت نزديك آمد « 18 » . يعقوب از بن قلب گفت « 19 » :
« وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ . »
« 1 - »
لطيفه :
يعقوب چون ملكالموت را ديد « 20 » ، نوميد شد و طمع از وصال « 21 » يوسف ببريد . و لكن همه اميدش از آن « 22 » خيبت و نوميدى « 23 » پيدا شد ، و از غم و اندوه « 24 » جدا شد و به بشارت و وصال « 25 » يوسف مهنّا شد . فردا كى ملكالموت ببالين
هامش
( 1 ) - « آهى بكرد و » ندارد
( 2 ) - كيستى
( 3 ) - فقال
( 4 ) - + بركشيد
( 5 ) - از « ديگر بكرد . . . » ندارد
( 6 ) - چه
( 7 ) - از « كى چنان . . . » ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - « بىآنكه تخم » ندارد
( 10 ) - + بريده گشت
( 11 ) - « ببر آمد » ندارد
( 12 ) - آمدم
( 13 ) - آمدم
( 14 ) - لو كانا
( 15 ) - + زنده است
( 16 ) - كيش بينم
( 17 ) - + اينك وقت
( 18 ) - آمده است
( 19 ) - + انى
( 20 ) - بديد
( 21 ) - وصل
( 22 ) - + نااميدى
( 23 ) - « خيبت و نوميدى » ندارد
( 24 ) - « و اندوه » ندارد
( 25 ) - « و وصال » ندارد
( 1 - ) سورهء اعراف / 60