بر لب « 1 » نهاد و ذكر يوسف را طلاق داد . و بر سر « 2 » راه خانهاى ساخته بود « 3 » و در آنجا مىنشست « 4 » تا خلق برو مىگذشتى « 5 » ، بودى كى بر زبان كسى نام يوسف رفتى او را بدان سلوتى بودى . مدتى برين « 6 » بگذشت . جبرئيل آمد و گفت « 7 » : ملكت « 8 » مىگويد : از شاهراه تهمت برخيز و در خانه رو چنانك زبانت از ياد او « 9 » دربند است ، گوشت « 10 » از سماع نام او دربند باشد . چون در آن سلوت بر او بسته شد ، يعقوب با خانه شد و روزگار به حسرت مىگذرانيد « 11 » . يك روز يكى « 12 » فرزند خود را آواز داد « 13 » و مىگفت « 14 » : يا يوسف . چون نام او « 15 » به گوش او « 16 » رسيد ، آن غم فرقت « 17 » در دلش تازه گشت . سراسيمهوار آواز برآورد « 18 » و گفت : يا اسفى ، خواست كى نام يوسف گويد ، از تهديد و عتاب « 19 » حقش او را « 20 » ياد آمد آن ناله با « 21 » خود گرفت . آن نالهء « 22 » سينهء او « 23 » غصه شد ، و تف آن بدماغ او زد ، در وقت هر دو ديدهء او سپيد شد « 24 » ،
« وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ . »
« 1 - » و لوله « 25 » در ملكوت اعلا « 26 » افتاد . مقربان حضرت بجمله آواز برآوردند و گفتند « 27 » :
بار خدايا از آن پير محنت رسيده « 28 » مى چه خواهى « 29 » ؟ دل و جان او بفراق يوسف بخستى . ابن يامين را بدل روزگار او ساخت « 30 » ، او را نيز ازو درگسستى . دل خود را به ناله سلوت مىداد ، در « 31 » ناله به دو « 32 » در بستى . اگر معشوق « 33 » او را به دو
هامش
( 1 ) - به دهان باز
( 2 ) - + شاه
( 3 ) - ساخت
( 4 ) - بنشست
( 5 ) - به دو مىگذشت
( 6 ) - چنين
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - كه ملك تعالى
( 9 ) - يوسف
( 10 ) - + نيز
( 11 ) - مىگذاشت
( 12 ) - مردى
( 13 ) - مىداد
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - يوسف
( 16 ) - يعقوب
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - « سراسيمهوار آواز برآورد » ندارد
( 19 ) - عقاب
( 20 ) - « او را » ندارد
( 21 ) - وا
( 22 ) - + در
( 23 ) - واگشت
( 24 ) گشت
( 25 ) - زلزله و ولوله
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - + و زهر فرقت چشيده
( 29 ) - چه مىخواهى
( 30 ) - ساختى
( 31 ) - + آن
( 32 ) - به روى
( 33 ) - آن معشوقه
( 1 - ) سورهء يوسف / 84