چشيدهاى « 1 » ، و اين چه درد و محنت است كى كشيدهاى « 2 » ؟ جوانيت شد و بيناييت شد ، و تو « 3 » همچنين در تأسف روزگار يوسفى . مكن ، نبايد كى از پاى درآيى ، يا از زندگانى برآيى . يعقوب جواب داد كى شما معذوريد ، اگر جمال او از ديدهء من « 4 » غايب شده است نام او در زفان « 5 » و مهر او در « 6 » سينهء من حاضر « 7 » است . ما همچنين در عالم مهر او مىنازيم ، تا در گفت و گوى او جان دربازيم .
بيت
از دل غم يوسفى نخواهم رفتن * در فرقت او به شب نخواهم خفتن
هرگز نكنم توبه ز يوسف گفتن * يوسفگويان به گور خواهم رفتن
« 8 » فراق يار سرد باشد و شوق ديدار گرم باشد . عاشق از شوق ديدار به آب « 9 » گرم مىگريد ، و از بيم فراق باد سرد مىكشد . ساعتى از برودت « 10 » مىافسرد و ساعتى از حرارت عشق « 11 » مىگدازد ، تا وقتى كى بميدان وصل دوست درتازد . ناله از دو چيز خيزد : از درد بىقرار و از ناديدن يار . هر كجا نالهاى بينى از آنست كى دلى « 12 » به آتش شوق مىسوزد « 13 » ، يا جانى در بوتهء هجران مىگدازد « 14 » .
بيت
با دل گفتم « 15 » كى در ره عشق مهايست « 16 » * يا نعره مزن ز دوست « 17 » هر روز دويست
دل گفت مرا كى ناله بىعذرى نيست * هرجا كى يكى نالد « 18 » آنجا درديست [ 132 الف ]
هامش
( 1 ) - چشيدى
( 2 ) - به خود كشيدى
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - زبان است
( 6 ) - + جان
( 7 ) - « سينهء من حاضر » ندارد
( 8 ) - لطيفه . آرى عزيز من
( 9 ) - آب
( 10 ) - + هجر
( 11 ) - شوق
( 12 ) - + را
( 13 ) - مىسوزند
( 14 ) - مىگدازند
( 15 ) - در متن : بگفتم
( 16 ) - مايست
( 17 ) - مهر
( 18 ) - در متن : ناله است