دل يعقوب را بر آتش « 1 » درد مىسوختند و جان او را در بوتهء هجر مىگداختند ، لاجرم به چشم مىگريست و بزفان « 2 » مىناليد و مىگفت :
« يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ . »
« 1 - »
« 3 » آوردهاند كى يعقوب در ذكر داستان تأسف « 4 » يوسف چندان مبالغت كردى « 5 » كى حق را « 6 » غيرت الهيت بجنبيد « 7 » . جبرئيل « 8 » آمد كى يا يعقوب ملك تعالى مىگويد كى اين يوسف كى ترا بود « 9 » آفريننده « 10 » بود ؟ گفت : نه . گفت : پرورنده « 11 » بود ؟ گفت : نه ، گفت : آرنده « 12 » و روزىدهنده « 13 » بود ؟ گفت : نه . « 14 » فرزند « 15 » بود ؟
گفت : آرى « 16 » . گفت اكنون « 17 » بعد ازين « 18 » چند فرزند دارى ؟ گفت : يازده .
گفت « 19 » : در فرقت يكى « 20 » كى يازده بدل « 21 » برجاست « 22 » اين همه ناله مىكنى « 23 » ، اگر بفراق يكى مبتلا شوى كى او را بدل نيست « 24 » آنگه چه حيلت كنى « 25 » ؟
يعقوب بر خود بلرزيد و بىهوش شد . چون به هوش باز آمد ، سر بر زانوى حسرت « 26 » نهاد و دم دركشيد . جبرئيل گفت : يا يعقوب ملك تعالى مىگويد كى : من خداوند غيورم و در كارها صبورم . و غيرت الهيت ما از تو روا نمىدارد كى چندين ذكر يوسف كنى ، و در عالم عشق او توقف كنى . ملك تعالى مىگويد :
اگر اين بار « 27 » نام يوسف برى نامت از ديوان « 28 » پيغامبران و جريدهء دوستان « 29 » پاك كنم ، و در ورطهء « 30 » تيمارو « 31 » دردت هلاك كنم . يعقوب چون آن بشنيد انگشت
هامش
( 1 ) - به آتش
( 2 ) - به زبان
( 3 ) - + خبر
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - مبالغه كرد
( 6 ) - به حكم
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + را بفرستاد و گفت
( 9 ) - « كى ترا بود » ندارد
( 10 ) - + تو
( 11 ) - + تو
( 12 ) - « آرنده » ندارد
( 13 ) - + تو
( 14 ) - + گفت
( 15 ) - + تو
( 16 ) - در متن : آرت
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - ازو
( 19 ) - + يا يعقوب بر فراق يك فرزند
( 20 ) - « در فرقت يكى » ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - + چندين مىنالى
( 23 ) - « اين همه ناله مىكنى » ندارد
( 24 ) - نيابى چكنى
( 25 ) - « آنگه چه حيلت كنى » ندارد
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - يكبار ديگر
( 28 ) - جريده
( 29 ) - « جريدهء دوستان » ندارد
( 30 ) - بوته
( 31 ) - « تيمارو » ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 84