باز نخواهى داد « 1 » تا ز وصلش « 2 » راحتى يابد « 3 » ، بارى در ناله به دو « 4 » بازگشاى تا به ناليدنش سلوتى و اندوهگذارى « 5 » باشد .
بيت
اى مايهء حسن و جور و بيدادگرى * با بنده تو هر روز بطبعى دگرى
من در تف « 6 » عشق و تو به من مىنگرى * زخمم بزنى و بازگويى مگرى
از حضرت « 7 » خطاب آمد : يا يعقوب تا اكنون به حكم غيرت الهيّت مىگفتيم كى « 8 » منال . اكنون از براى رخصت عاشقان امّت محمد مىگوييم كى « 9 » بنال .
[ 132 ب ] كى اگر تو ننالى ، پس از تو « 10 » هيچ كس را از عاشقان امّت محمد رخصت « 11 » نباشد كى در فرقت يار بنالد « 12 » .
يعقوب خواست كى در عالم فرقت به حكم فرمان حضرت ناله به خود گيرد ، ملك تعالى « 13 » گفت : بنال تا فرقت رسيدگان را بطفيل تو در ناله « 14 » رخصتى باشد .
ايوب در عالم محنت خواست كى ناله با خود گيرد ، ملك تعالى او را گفت : بنال تا محنت رسيدگان را بر طفيل تو در ناله « 15 » رخصتى باشد . اى فرقت رسيدگان در فرقت بگرييد كى در گريه « 16 » مهمان يعقوبيد . و اى محنت رسيدگان در محنت بناليد كى در نالهء محنت « 17 » مهمان ايّوبيد .
« 18 » برادران يوسف قدر يوسف « 19 » ندانستند « 20 » . به بيست درم سياه « 21 » او را « 22 » بفروختند .
يعقوب چون قدر جمال يوسف « 23 » دانست در فرقت او روى به قبلهء اندوه و تيمار
هامش
( 1 ) - دادن
( 2 ) - تا دل او را
( 3 ) - باشد
( 4 ) - بوى
( 5 ) - « و اندوهگذارى » ندارد
( 6 ) - غم
( 7 ) - + جبروت
( 8 ) - مگرى و
( 9 ) - بگرى و
( 10 ) - + كسى ديگر ننالد . لطيفه
( 11 ) - از « هيچ كس را از . . . » ندارد
( 12 ) - از « نباشد كى . . . » ندارد
( 13 ) - + او را
( 14 ) - « در ناله » ندارد
( 15 ) - « در ناله » ندارد
( 16 ) - گريستن
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - + لطيفه
( 19 ) - « قدر يوسف » ندارد
( 20 ) - + قدر و قيمت اوتا
( 21 ) - سياهش
( 22 ) - « او را » ندارد
( 23 ) - او