تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
باز نخواهى داد « 1 » تا ز وصلش « 2 » راحتى يابد « 3 » ، بارى در ناله به دو « 4 » بازگشاى تا به ناليدنش سلوتى و اندوه‌گذارى « 5 » باشد . بيت
اى مايهء حسن و جور و بيدادگرى * با بنده تو هر روز بطبعى دگرى
من در تف « 6 » عشق و تو به من مىنگرى * زخمم بزنى و بازگويى مگرى
از حضرت « 7 » خطاب آمد : يا يعقوب تا اكنون به حكم غيرت الهيّت مىگفتيم كى « 8 » منال . اكنون از براى رخصت عاشقان امّت محمد مىگوييم كى « 9 » بنال . [ 132 ب ] كى اگر تو ننالى ، پس از تو « 10 » هيچ كس را از عاشقان امّت محمد رخصت « 11 » نباشد كى در فرقت يار بنالد « 12 » . يعقوب خواست كى در عالم فرقت به حكم فرمان حضرت ناله به خود گيرد ، ملك تعالى « 13 » گفت : بنال تا فرقت رسيدگان را بطفيل تو در ناله « 14 » رخصتى باشد . ايوب در عالم محنت خواست كى ناله با خود گيرد ، ملك تعالى او را گفت : بنال تا محنت رسيدگان را بر طفيل تو در ناله « 15 » رخصتى باشد . اى فرقت رسيدگان در فرقت بگرييد كى در گريه « 16 » مهمان يعقوبيد . و اى محنت رسيدگان در محنت بناليد كى در نالهء محنت « 17 » مهمان ايّوبيد . « 18 » برادران يوسف قدر يوسف « 19 » ندانستند « 20 » . به بيست درم سياه « 21 » او را « 22 » بفروختند . يعقوب چون قدر جمال يوسف « 23 » دانست در فرقت او روى به قبلهء اندوه و تيمار
هامش
( 1 ) - دادن ( 2 ) - تا دل او را ( 3 ) - باشد ( 4 ) - بوى ( 5 ) - « و اندوه‌گذارى » ندارد ( 6 ) - غم ( 7 ) - + جبروت ( 8 ) - مگرى و ( 9 ) - بگرى و ( 10 ) - + كسى ديگر ننالد . لطيفه ( 11 ) - از « هيچ كس را از . . . » ندارد ( 12 ) - از « نباشد كى . . . » ندارد ( 13 ) - + او را ( 14 ) - « در ناله » ندارد ( 15 ) - « در ناله » ندارد ( 16 ) - گريستن ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - + لطيفه ( 19 ) - « قدر يوسف » ندارد ( 20 ) - + قدر و قيمت اوتا ( 21 ) - سياهش ( 22 ) - « او را » ندارد ( 23 ) - او