كرد و ديده در سر كار « 1 » كرد . كافر قدر ملك « 2 » ندانست به دنياش بفروخت « 3 » و ازو ببريد « 4 » . مؤمن قدر او دانست بتن و جان و مالش بخريد :
« إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ . »
« 1 - »
حسن بصرى گويد « 5 » رحمة اللّه عليه « 6 » كى : مدّت مفارقت « 7 » سال « 8 » يعقوب و يوسف چهل « 9 » سال بود . درين چهل « 10 » سال رخسار « 11 » يعقوب كس « 12 » از آب ديده خشك نديده بود « 13 » ، و زبان او از ذكر يوسف خالى نديده بود « 14 » . آنكس كى مهجور فرزند بود اين چنين نالان بود ، آنكس كى مهجور خداوند بود چه گويى حال او « 15 » بر چهسان بود ؟
نكته :
« 16 » دل « 17 » خانهء اندوهست و آن را دو در است : يكى زبان « 18 » و يكى چشم « 19 » .
چون كاروان اندوه در دل فرود « 20 » آيد ، چشم در گريه « 21 » آيد و زبان در نوحه « 22 » آيد . به آب ديده « 23 » اندوه از دل مىپالايد ، و بگفت « 24 » زبان « 25 » حسرت از « 26 » سينه مىزدايد و منتظر مىباشد كى مگر راحت « 27 » آيد . چون كاروان اندوه « 28 » و فرقت در دل يعقوب فروآمد « 29 » درهاى دل بگشاد . ز ديده اشك نثار مىكرد و به زبان نوحه و زارى مىكرد ، و راحت مىنيامد « 30 » . زيرا كى بخلق مىناليد و خلق نتواند « 31 » كى كسى را از غم برهاند « 32 » . و چون به حق بناليد كاروان راحت و شادى در رسيد « 33 » .
هامش
( 1 ) - + او
( 2 ) - + تعالى
( 3 ) - بفروختند
( 4 ) - ببريدند
( 5 ) - مىگويد
( 6 ) - « رحمة اللّه عليه » ندارد
( 7 ) - فرقت ميان
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - هشتاد
( 10 ) - هشتاد
( 11 ) - هيچكس رخساره
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - نديد
( 14 ) - نديد
( 15 ) - « حال او » ندارد
( 16 ) - لطيفه
( 17 ) - + در
( 18 ) - + است
( 19 ) - + است
( 20 ) - در
( 21 ) - گريستن
( 22 ) - + و زارى
( 23 ) - چشم
( 24 ) - به زبان و گفت
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - + دل
( 27 ) - + پديد
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - نزول كرد
( 30 ) - نمىآمد چرا
( 31 ) - نتوانند
( 32 ) - كه از غم كسى را راحت دهند و برهانند
( 33 ) - بيامد
( 1 - ) سورهء توبه / 112