« 1 » آوردهاند كى چون بلال را سوداى « 2 » مهر احديّت بجنبيدى « 3 » ، گرد « 4 » محلتها مىگشتى و مىگفتى : « احدا احدا . » وليد او را به چهار ميخ دركشيدى « 5 » ، در آفتاب « 6 » گرم بداشتى « 7 » و آب جوشيده « 8 » بر پشت « 9 » او مىريختى و مىگفتى : ازين گفتار توبه كن . و او مىگفتى « 10 » : جان بدهم و ايمان ندهم . يك روز ابا بكر « 11 » صديق رضى اللّه عنه « 12 » بر در او بگذشت . او را در آن عذاب ديد ، « 13 » گفت : اين بنده را به من فروش . گفت : بچه خرى « 14 » ؟ گفت : به يك اوقيه « 15 » زر . گفت : دادم .
ابو بكر گفت : من نيز خريدم « 16 » . در ساعت بغلام اشارت كرد تا بها به دو داد ، و دست بلال گرفت « 17 » و به خانه برد « 18 » . وليد گفت : يا ابو بكر « 19 » بر تو غبنى عظيم رفته است « 20 » . [ 131 ب ] گفت : آن « 21 » چه غبن است ؟ گفت : من ازين غلام چنان سير آمده بودم « 22 » ، اگر « 23 » به يك دينار بخواستى كى بدادمى . اكنون چهل دينار از تو ستدم ، بسى و نه دينار مغبونى . ابو بكر گفت : اين غبن بر تو رفته است .
گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كى « 24 » چنان عاشق درد او گشته بودم كى اگر بچهل اوقيه « 25 » گفتى ، در ساعت بدادمى . اكنون « 26 » به يك اوقيه مرا حاصل شد « 27 » ، بسى و نه اوقيه « 28 » تو مغبونى . وليد گفت : اين غلام ترا خدمت نكند . گفت « 29 » : نه براى « 30 » آنش خريدم تا مرا « 31 » خدمت كند . « 32 » آزادش كردم تا كى خدمت او كنم . « 33 » بلال
هامش
( 1 ) - + خبر
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - در سر بجنبيد
( 4 ) - در
( 5 ) - بزدى
( 6 ) - + و روغن بجوشانيدى
( 7 ) - « گرم بداشتى » ندارد
( 8 ) - « آب جوشيده » ندارد
( 9 ) - + و پهلوى
( 10 ) - مىگفت
( 11 ) - ابو بكر
( 12 ) - « رضى اللّه عنه » ندارد
( 13 ) - + وليد را
( 14 ) - خواهى
( 15 ) - وقيه
( 16 ) - از « ابو بكر گفت . . . » ندارد
( 17 ) - بلال را دست بگرفت و ببرد
( 18 ) - « به خانه برد » ندارد
( 19 ) - « يا ابو بكر » ندارد
( 20 ) - رفت
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - آمدم كى
( 23 ) - + او را
( 24 ) - + من
( 25 ) - در متن : اقيه . وقيه زر بخواستى فروخت
( 26 ) - چون
( 27 ) - وقيه زر بحاصل آمد
( 28 ) - وقيه . در متن : اقيه
( 29 ) - + من
( 30 ) - از بهر
( 31 ) - « تا مرا » ندارد
( 32 ) - + پس گفت
( 33 ) - + چون ابو بكر گفت آزادش كردم