ندارد « 1 » صبر پيش « 2 » گرفت . و باوّل زارى « 3 » از ماتم و درد جدايى كرد ، و به آخر دم دركشيد و صبر و « 4 » شكيبايى كرد . در بدايت راحت از فرزندان پنداشت ، و در نهايت از همه نوميد شد « 5 » و قصّهء نياز خويش « 6 » به حضرت « 7 » برداشت .
عادت آدمى چنين است « 8 » . هر كاريش كى پيش آيد نخست به يارى خواستن بجنس خويش آيد . « 9 » خلق او را محروم رها كند « 10 » . اميد ازيشان « 11 » ببرد و روى بدرگاه خدا كند « 12 » ، و قصهء نياز خود « 13 » آغاز كند و به حق بردارد « 14 » . فرشتگان « 15 » گويند : تا اكنون كجا بودى ؟ تا از همه نوميد « 16 » نگشتى بدرگاه حق نيامدى .
از حضرت خطاب آيد كى : بگذاريد تا بيايد كى آن بنده معذور است . پنداشت كى او را « 17 » [ 130 الف ] جز من كسى ديگر « 18 » است ، روى بهر كس « 19 » نهاد « 20 » ، كس او را در كار خود يارى نداد . چون « 21 » بدرگاه من آمد ، منش يارى كنم تا بداند كى او را در « 22 » عالم هيچ « 23 » كس نيست و « 24 » جز « 25 » منش خداوند و « 26 » فرياد رس و پروردگار « 27 » نيست .
بيت
گر بىكس و خويشى تو منت خويش و كسم * بس كن با من « 28 » كى من ترا يار بسم
روزى كى بچنگ ظالمان « 29 » درمانى * زارى به من آر تات فرياد رسم
هامش
( 1 ) - نداشت
( 2 ) - پيشه
( 3 ) - + كرد
( 4 ) - « صبر و » ندارد
( 5 ) - گشت
( 6 ) - خود
( 7 ) - + بىنياز
( 8 ) - مىباشد
( 9 ) - + چون
( 10 ) - كنند
( 11 ) - « از ايشان » ندارد
( 12 ) - نهد
( 13 ) - خويش بردار
( 14 ) - از « آغاز كند . . . » ندارد
( 15 ) - فريشتگان
( 16 ) - محروم
( 17 ) - + خير از ديگر كس
( 18 ) - « جز من كسى ديگر » ندارد
( 19 ) - كسى مى
( 20 ) - + چون دانست كى خلق او را يارى ندادند
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - درين
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - + در هر دو عالم
( 25 ) - چون
( 26 ) - « خداوند و » ندارد
( 27 ) - « و پروردگار » ندارد
( 28 ) - تو به من
( 29 ) - دشمنان