ايستادند . آواز « 1 » در شهر افتاد كه كنعانيان صاع ملك بدزديدند « 2 » ، و ايشان را باز آوردند « 3 » . پس يوسف برادران را پيش خواند و گفت : اين چرا كرديد ؟
« قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ . »
« 1 - » گفتند : اى ملك « 4 » شغلى است كى برادر كهين به نادانى كرد ، و اگر « 5 » دزدى كند عجب نباشد « 6 » . آن برادر كى بازو « 7 » هم مادر و « 8 » پدر بود « 9 » هم دزد « 10 » بود . گفت « 11 » : چه دزدى كرده بود ؟ برادران گفتند :
بتى زرين بدزديده بود « 12 » .
ابن جريح و قتاده گويند : آن چنان بود كى جدّهء يوسف را مادر و پدر بتپرست بودند ، بتى زرين داشتند ، هر گاهى او را سجود « 13 » كردندى ، يوسف را غيرت آمدى « 14 » . يوسف دوساله بود « 15 » . در دو سالگى آن را برداشت و ببرد « 16 » و به زير خاك پنهان « 17 » كرد .
مجاهد گويد : يعقوب را خواهرى بود كى يوسف را دوست داشتى ، و يعقوب يوسف را به دو داده بود تا مىپرورد « 18 » . چون « 19 » چهارساله شد يعقوب خواست كى او را باز « 20 » پيش خود آرد . خواهرش حيلت كرد و كمرى بود [ 126 ب ] از ميراث اسحاق به دو مانده « 21 » ، آن كمر « 22 » در ميان يوسف بست و پيش پدر فرستاد ، پس « 23 » گفت « 24 » : آن كمر كى « 25 » در خانه « 26 » بود ضايع « 27 » شد . مگر يوسف با خود
هامش
( 1 ) - آوازه
( 2 ) - ببردهاند
( 3 ) - آوردهاند
( 4 ) - « اى ملك » ندارد
( 5 ) - + او
( 6 ) - نبود كه
( 7 ) - با او
( 8 ) - + هم
( 9 ) - بودند
( 10 ) - دزدى عظيم
( 11 ) - يوسف عليه السلم پرسيد كه او
( 12 ) - بدزديد
( 13 ) - سجده
( 14 ) - « يوسف را غيرت آمدى » ندارد
( 15 ) - « دوساله بود » ندارد
( 16 ) - « و ببرد » ندارد
( 17 ) - نهان
( 18 ) - مىپروريدى
( 19 ) - + يوسف
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - + بود
( 22 ) - آن را
( 23 ) - + از آن برفت
( 24 ) - + اى برادر
( 25 ) - + از ميراث پدر مانده
( 26 ) - « در خانه » ندارد
( 27 ) - گم
( 1 - ) سورهء يوسف / 77