تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 555

مساهمون:

ص٥٥٥
ايستادند . آواز « 1 » در شهر افتاد كه كنعانيان صاع ملك بدزديدند « 2 » ، و ايشان را باز آوردند « 3 » . پس يوسف برادران را پيش خواند و گفت : اين چرا كرديد ؟
« قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ . »
« 1 - » گفتند : اى ملك « 4 » شغلى است كى برادر كهين به نادانى كرد ، و اگر « 5 » دزدى كند عجب نباشد « 6 » . آن برادر كى بازو « 7 » هم مادر و « 8 » پدر بود « 9 » هم دزد « 10 » بود . گفت « 11 » : چه دزدى كرده بود ؟ برادران گفتند : بتى زرين بدزديده بود « 12 » . ابن جريح و قتاده گويند : آن چنان بود كى جدّهء يوسف را مادر و پدر بت‌پرست بودند ، بتى زرين داشتند ، هر گاهى او را سجود « 13 » كردندى ، يوسف را غيرت آمدى « 14 » . يوسف دوساله بود « 15 » . در دو سالگى آن را برداشت و ببرد « 16 » و به زير خاك پنهان « 17 » كرد . مجاهد گويد : يعقوب را خواهرى بود كى يوسف را دوست داشتى ، و يعقوب يوسف را به دو داده بود تا مىپرورد « 18 » . چون « 19 » چهارساله شد يعقوب خواست كى او را باز « 20 » پيش خود آرد . خواهرش حيلت كرد و كمرى بود [ 126 ب ] از ميراث اسحاق به دو مانده « 21 » ، آن كمر « 22 » در ميان يوسف بست و پيش پدر فرستاد ، پس « 23 » گفت « 24 » : آن كمر كى « 25 » در خانه « 26 » بود ضايع « 27 » شد . مگر يوسف با خود
هامش
( 1 ) - آوازه ( 2 ) - ببرده‌اند ( 3 ) - آورده‌اند ( 4 ) - « اى ملك » ندارد ( 5 ) - + او ( 6 ) - نبود كه ( 7 ) - با او ( 8 ) - + هم ( 9 ) - بودند ( 10 ) - دزدى عظيم ( 11 ) - يوسف عليه السلم پرسيد كه او ( 12 ) - بدزديد ( 13 ) - سجده ( 14 ) - « يوسف را غيرت آمدى » ندارد ( 15 ) - « دوساله بود » ندارد ( 16 ) - « و ببرد » ندارد ( 17 ) - نهان ( 18 ) - مىپروريدى ( 19 ) - + يوسف ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - + بود ( 22 ) - آن را ( 23 ) - + از آن برفت ( 24 ) - + اى برادر ( 25 ) - + از ميراث پدر مانده ( 26 ) - « در خانه » ندارد ( 27 ) - گم ( 1 - ) سورهء يوسف / 77