او را با خود نبريم ، درد هجرانش « 1 » بر فرقت آن « 2 » گذشته بيفزايد ، و در وقت جانش از تن برآيد . يوسف گفت : اگر پدر شما بدين صفت است كى مىگوييد ، بار « 3 » محنت « 4 » تن او « 5 » از كردار شماست . برويد و پدر را بگوييد كى : كين پسر دزدى كرد ، و ملك او را دست و پاى « 6 » خواست « 7 » بريدن « 8 » . از بهر حرمت تو بشريعت « 9 » تو با او كار كرد ، و او را به بندگى برداشت و اين عبرت « 10 » از او در گذاشت .
برادران چون اين بشنيدند « 11 » گفتند : اين ملك او را به خوشى « 12 » با ما نخواهد دادن « 13 » ، بياييد دست اتفاق « 14 » به « 15 » يكديگر زنيم و او را بقهر از اين ملك « 16 » بستانيم .
يهودا گفت : من ملك را و لشكر او را « 17 » كفايتام « 18 » . سه هزار محلّت آنست كى ايشان دارند « 19 » ، نه هزار محلّت ديگر است « 20 » شما هر يكى هزار محلّت را بس باشيد . پس بدان « 21 » اتفاق كردند . جمله « 22 » پيش يوسف « 23 » آمدند . يهودا از دور آواز داد كى : اى ملك اين غلام را رها كن ، و اگر نه آوازى برآرم كى همه زنان باردار از هيبت « 24 » بار بنهند . يوسف درو « 25 » نگاه كرد موى اندام او « 26 » از خشم از جامه « 27 » بيرون آمده بود . و هرگه كى او خشمناك شدى ، چون « 28 » كسى از نسل اسحاق دست برو نهادى « 29 » خشم او ساكن شدى . چون يوسف وى را بدان « 30 » صفت بديد ، پسر خود « 31 » ميشا را گفت : او را بگير و پيش من آر « 32 » . ميشا برخاست « 33 » و دست او گرفت و به نزديك پدر « 34 » آورد . آن خشم او ساكن شد . عجب بماندند « 35 » .
هامش
( 1 ) - + از آن
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - كه آن
( 4 ) - + كى بر
( 5 ) - + است همه
( 6 ) - « او را دست و پاى » ندارد
( 7 ) - + كه او را دست و پا
( 8 ) - ببرد
( 9 ) - بشرع
( 10 ) - عقوبت
( 11 ) - از « برادران . . . » ندارد
( 12 ) - + بما بازندهد
( 13 ) - « با ما نخواهد دادن » ندارد
( 14 ) - + در نطاق
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - + تمام وا سه هزار محلت
( 18 ) - كنم
( 19 ) - از « سه هزار محلت . . . » ندارد
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - بدين جمله
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + عليه السلم
( 24 ) - « از هيبت » ندارد
( 25 ) - + به دو
( 26 ) - + را ديد كه
( 27 ) - به جامه
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - به پشت او بماليدى
( 30 ) - او را بدين
( 31 ) - خويش
( 32 ) - بيار
( 33 ) - در متن : برخواست
( 34 ) - پدرش
( 35 ) - بماند