ما را « 1 » بحلى بايد خواست « 2 » از شما « 3 » كى بشما « 4 » گمان بد برديم . ايشان « 5 » گفتند :
بار ابن يامين نيز بجوييد . « 6 » گفتند : چون در بار شما نيافتيم در بار او نيز نباشد ، كى او مظلومترين شما است ممكن نباشد كى او دليرى كند « 7 » . برادران گفتند :
ما اين مسامحت « 8 » به خود نپذيريم ، او بر سر ما فضيلتى ندارد ، بار او نيز بجوييد تا به جملگى « 9 » تهمت برخيزد « 10 » . چون بار او بجستند ، صاع از ميان بار او بر آوردند « 11 » . برادران خجل شدند . جامهها « 12 » بدريدند و خاك بر سر كردند .
همگنان روى به جفا به دو آوردند « 13 » و گفتند : اى فرزندان راحيل تا كى از شما محنت كشيم و شربتهاى گوناگون چشيم ؟ چرا اين خيانت كردى ، تا آب روى ما همگنان ببردى . او گفت : من نكردم . گفتند : كى كرد ؟ گفت : آنك بضاعت شما دربار شما نهاد . گفتند : با ما جدل مىكنى و راه فضول مىجويى ؟ ابن يامين سر در پيش افكند .
هر كس كى امانت خود داند ، از ملامت ديگران باك ندارد . و هر كس « 14 » كى خيانت خود داند ، همگنان را چون خويشتن « 15 » پندارد . ابن يامين امانت خود دانست « 16 » ، لاجرم ملامت ايشانش مىشايست . برادران خيانت خود مىدانستند ، لاجرم همه [ را ] به چشم خيانت مىنگريستند .
قصه :
پس بشير گفت : خود حكم شما كرديد و بار برادر « 17 » شما جستيد « 18 » ، اين برادر « 19 » بندهء ملك است « 20 » . دست او بگرفت و ببرد . برادران « 21 » در قفاى او
هامش
( 1 ) - + از شما
( 2 ) - خواستن
( 3 ) - « از شما » ندارد
( 4 ) - « بشما » ندارد
( 5 ) - برادران
( 6 ) - + ايشان
( 7 ) - از « ممكن نباشد . . . » ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - جملگى
( 10 ) - برداشته باشيد
( 11 ) - وى بدر آمد
( 12 ) - در متن : جامهاء
( 13 ) - به جفاى وى نهادند
( 14 ) - « كس » ندارد
( 15 ) - خويش
( 16 ) - مىدانست
( 17 ) - + هم
( 18 ) - + اكنون
( 19 ) - + شما
( 20 ) - باشد
( 21 ) - + هر ده