تو جدا شوم . يوسف گفت : من نيز نخواهم كى ترا رها كنم ، و يك لحظه از پيش خود جدا كنم « 1 » . برادران با من كيد كردند ، تا مرا از تو و از « 2 » پدر جدا كردند ، من نيز با ايشان كيدى كنم ، تا ترا ازيشان جدا كنم « 3 » و پيش خود رها كنم « 4 » .
بايد كى اين حال « 5 » پوشيده دارى .
پس « 6 » گفت : ازين برادرتان پرسيدم او نيز همين مىگويد . بيرون آمديد از عهده كى در گردن شما افگنده بودم . باز با منزل خود شويد ، تا طعامتان بفرمايم تا با خانه شويد . پس يوسف بفرمود تا بار ايشان بپيمودند « 7 » و ابن يامين را گفت : من ترا « 8 » متهم « 9 » خواهم كرد « 10 » تا پيش من بمانى . گفت : بچه چيز . گفت :
مرا صاعى است زرين مرصع « 11 » بجواهر كى ريان ازو « 12 » شراب خوردى . آن را در بار تو تعبيه كنم ، و ترا بدان تهمت از راه باز گردانم تا پيش من بمانى . ابن يامين بدان رضا داد . بفرمود تا بار او بپيمودند ، و آن صاع را « 13 » چنانك كس ندانست دربار او « 14 » نهادند « 15 » .
قوله « 16 » :
« فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ . »
« 1 - » « 17 » يوسف را نه « 18 » مقصود « 19 » آن بود كى برادر « 20 » را بدزدى متهم كند ، « 21 » مقصودش آن بود كى ابن يامين بدان تهمت بازو « 22 » بماند . خضر عليه السلم كشتى را بشكست . مقصودش نه آن بود كى وى را « 23 » معيوب كند ، « 24 » مقصودش آن بود كى تا « 25 » آن را به غصب
هامش
( 1 ) - از « و يك لحظه . . . » ندارد
( 2 ) - « از تو و از » ندارد
( 3 ) - باز گيرم و لكن
( 4 ) - « و پيش خود رها كنم » ندارد
( 5 ) - راز
( 6 ) - + بفرمود به پيمودند
( 7 ) - از « گفت ازين برادرتان . . . » ندارد
( 8 ) - + بدزدى
( 9 ) - + كنم
( 10 ) - « خواهم كرد » ندارد
( 11 ) - « زرين مرصع » ندارد
( 12 ) - از آن
( 13 ) - + دربار ابن يامين
( 14 ) - از « چنانك كس . . . » ندارد
( 15 ) - + چنانك از ايشان هيچكس آن را نديدند
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - + الآية . لطيفه
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - + نه
( 20 ) - او
( 21 ) - + و لكن
( 22 ) - پيش وى
( 23 ) - آن را
( 24 ) - + و لكن
( 25 ) - ملك
( 1 - ) سورهء يوسف / 70