تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
عبد چه نام باشد ؟ گفت انديشيدم « 1 » كى مگر به بندگيش فروختند « 2 » . يوسف چون « 3 » بندگى بشنيد بگريست . گفت : راست گفتى ، همش به چاه « 4 » انداختند « 5 » ، و همش به غربت و محنت افگندند ، و هم قصد كشتن كردند ، و هم به بندگى فروختند « 6 » . ابن يامين زارى « 7 » برآورد ، يوسف گفت : مگرى كى من برادر تو باشم . « 8 » گفت : هر چند كى از كمال كرم خويش اين بگويى و اگر چه « 9 » به ظاهر برادر باشى ، و لكن « 10 » نه « 11 » از پشت يعقوب پيغمبر باشى « 12 » . يوسف گفت : دل مشغول مدار كى هم ترا « 13 » برادرم و هم از پشت « 14 » يعقوب پيغامبرم ، قوله تعالى « 15 » :
« إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ . »
« 1 - » گفت « 16 » : باك مدار بدانچ « 17 » ايشان كردند . « 18 » يوسف ابن يامين را در حجاب آورده بود ، و داستان احوال خود از وى پرسيد . ابن يامين از هر گونه چند جواب « 19 » مىداد و مىگفت : چون يوسف را ببردند و بازنياوردند ، ساعتى انديشيدم كى به درياش انداختند « 20 » ، و ساعتى گفتم در گورش نهادند ، و ساعتى گفتم گرگش بخورد [ 124 الف ] . يوسف از روى خود « 21 » حجاب « 22 » برگرفت و گفت : هرچ تو انديشيدى آن همه گمان « 23 » بود ، اينك من برادر توم . « 24 » همچنين مىآيد كى ملك تعالى آن « 25 » بندهء موحد « 26 » را
هامش
( 1 ) - انديشه كردم ( 2 ) - كه مگرش بفروختند ( 3 ) - + نام ( 4 ) - هم به چاهش ( 5 ) - افگندند و هم قصد كشتن كردند و هم به بندگيش بفروختند ( 6 ) - از « و همش به غربت . . . » ندارد ( 7 ) - آهى ( 8 ) - + ابن يامين ( 9 ) - + مرا ( 10 ) - اما چون ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - نباشى ( 13 ) - من آن ( 14 ) - كه از نسب ( 15 ) - « قوله تعالى » ندارد ( 16 ) - يوسف گفت ( 17 ) - از آنچه ( 18 ) - + لطيفه ( 19 ) - به دو خبر ( 20 ) - افگندند ( 21 ) - « از روى خود » ندارد ( 22 ) - + از رويش ( 23 ) - + تو ( 24 ) - + اشارت . ملك تعالى ( 25 ) - از « مىآيد كى . . . » ندارد ( 26 ) - + خود را از موحدان ( 1 - ) سورهء يوسف / 69
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 542 | محمد روشن / أحمد بن محمد بن زيد الطوسي