تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
در حجاب خلوت آرد ، و يك‌به‌يك « 1 » احوال خود « 2 » مىپرسد « 3 » گويد : چون دانستى مرا ؟ بندهء موحد گويد « 4 » : بار خدايا مشرك مىگفت دوست ، من مىگفتم : يكى است ،
« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ . »
« 1 - » ترسا مىگفت « 5 » : مانند « 6 » است . من مىگفتم : بىمثل و بىهمتاست ،
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ . »
« 2 - » ملك تعالى حجاب جلال برگيرد « 7 » و گويد : بندهء من هرچ گفتند در ذات من و صفات من همه گمان بود ، اينك درنگر « 8 » منم « 9 » بىچون و بىچگونه « 10 » « 11 » آفريدگار و پروردگار تو « 12 » . بيت
چاكر ز جمال تو خيالى بنگاشت * در ديدن آن خيال عمرى بگذاشت
چون طلعت خرشيد رخت « 13 » سر بفراشت * در ديده نماند هوش « 14 » و در دل پنداشت
« 15 » چون ابن يامين جمال يوسف را بديد ، در ساعت بىهوش شد . يوسف سر او بر كنار « 16 » گرفت « 17 » و روى به روى او نهاد « 18 » و مىبوسيد تا به هوش بازآمد . پس گفت : يا يوسف كيف غبت عنى ؟ گفت از اين يكى مپرس . اگر اين داستان بگويم برادران « 19 » رسوا شوند ، گفت . اكنون چون كنم ؟ كى مرا نبايد « 20 » كى از
هامش
( 1 ) - + همه ( 2 ) - او ( 3 ) - + و او خود عالم الغيب و الشهادة است ( 4 ) - از « چون دانستى . . . » ندارد ( 5 ) - + با زن و فرزندست من مىگفتم بىچون و چگونه است مشبهى مىگفت ( 6 ) - ماننده ( 7 ) - بردارد ( 8 ) - بنگر كه خدايى هستم ( 9 ) - « منم » ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - + و منزه از شريك و مبرا از مثل و ند و ولد ، تعالى اللّه عما يقول الظالمون ( 12 ) - « آفريدگار و پروردگار تو » ندارد ( 13 ) - در متن : درخت ( 14 ) - در متن : هوش بماند ( 15 ) - + قصه ( 16 ) - « بر كنار » ندارد ( 17 ) - بگرفت و بر كنار نهاد و روى خود بر روى او مىماليد ( 18 ) - « و روى بر روى او نهاد » ندارد ( 19 ) - + همه ( 20 ) - نمىيايد ( 1 - ) سورهء اخلاص / 1 ( 2 - ) سورهء شورى / 9