بيار است ، تا شهوتپرست در ميانه شود و در قعر آن مىسوزد « 1 » . و حقيقت - پرست از آن دوزخ بر « 2 » كرانه شود ، و در سراپردهء « 3 » خلوت در جمال حق مىنگرد .
يوسف را چون ابن يامين مىبايست ، تهمت دزدى بر او نهاد تا برادران ازو كناره گرفتند « 4 » و او خالى بماند ، يوسف او را در كنار گرفت « 5 » . همچنين « 6 » ملك تعالى چون بنده را بدوست « 7 » خود گيرد « 8 » ، به ژندهء « 9 » ادبار دنياش بپوشد « 10 » .
زبان طعن و ملامت برو دراز كند ، در فقر « 11 » و فاقه به دو باز كند « 12 » ، پيمانهء بلا برو ريزد ، غبار حقد و بغض او در هر كسى برانگيزد « 13 » . اين همه چرا « 14 » ؟ تا خلق بازو بستيزد « 15 » و از راه صحبت او بگريزد « 16 » و خالى بماند ، ملك « 17 » به خلوت به وصف لطف خود بازو « 18 » درآميزد .
هان « 19 » تا اگر ژندهپوشى بينى و در مسجد « 20 » درويشى « 21 » و مستمندى بينى « 22 » و در بندى ديوانهاى « 23 » بينى و در كويى سراسيمهاى بينى قصهء غيبت « 24 » او آغاز نكنى ، و زبان طعن و ملامت « 25 » درو دراز نكنى ، كى نه آن آفت زمانه است ، مىخواهد كى او را عبرت خلق كند ، آن صفت غيرت حق است . مىخواهد كى او را از خاصگان درگاه « 26 » خود كند « 27 » و از گزيدگان درگاه خود كند « 28 » .
هامش
( 1 ) - از « باز دركات . . . » ندارد و در متن نيز در حاشيه آمده است
( 2 ) - « دوزخ بر » ندارد
( 3 ) - سراى
( 4 ) - كرانه گيرند
( 5 ) - گيرد . لطيفه
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - دوست
( 8 ) - گرداند
( 9 ) - به زندان
( 10 ) - بپوشاند
( 11 ) - + وفاقتش بدارد
( 12 ) - از « و فاقه . . . » ندارد
( 13 ) - از « غبار حقد . . . » ندارد
( 14 ) - + باشد
( 15 ) - با وى مىستيزد
( 16 ) - مىگريزد
( 17 ) - + تعالى
( 18 ) - با وى
( 19 ) - + اى عزيز
( 20 ) - گوشهاى
( 21 ) - + بينى و در مسجدى
( 22 ) - + و در بيمارستانى دردمندى را بينى و ديوانهاى را
( 23 ) - « ديوانهاى » ندارد
( 24 ) - عيب
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - + بىمثال
( 27 ) - گرداند
( 28 ) - از « و از گزيدگان . . . » ندارد