تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
شعر « 1 »
آن‌كس كى بدل با حق در عهد ولا باشد * او را ز ولاى حق هر روز بلا باشد
گر حق بكشد او را بيداد نباشد زو * عاشق به بلا كشتن از دوست روا باشد « 2 »
خواهم كى نگه دارم اين عشق نگارين را « 3 » * تا بو كه دلم از غم يك لحظه « 4 » جدا باشد
عشق ارچه كنى پنهان پيدا شود آخر هم « 5 » * عاشق به همه جايى « 6 » انگشت‌نما باشد
پيدا نكند ايزد اوصاف محبانش * ايشان همه آن بينند كش عين « 7 » رضا باشد
هان تا به كهن جامه افسوس ندارى تو * باشد كى وى از لشكر درگاه خدا باشد
آن را كى دلش باشد بر مهر وصال حق * او را تو گدا گويى آن از تو خطا باشد
درويش و گدا خوانى آن را كى خدا باشد « 8 » * آن را كى خدا باشد درويش چرا باشد ؟
هامش
( 1 ) - بيت ( 2 ) - اين بيت را ندارد ( 3 ) - نگار من ( 4 ) - يك روز از درد ( 5 ) - او ( 6 ) - حالى ( 7 ) - غير ( 8 ) - در متن : « آن را كى خدا باشد » ندارد