بر تخت نهاد . برادران شگفت بماندند از آن شفقت كى برو برد « 1 » . پس « 2 » پرسيد كى : زن خواستهاى ؟ گفت : بلى « 3 » . گفت : فرزندان « 4 » چند « 5 » دارى ؟ گفت :
دوازده پسر دارم . گفت : نامشان چه كردهاى « 6 » ؟ گفت نامهايشان « 7 » از احوال داستان برادر كردم « 8 » :
اول فرزند كى بيامد ، او را بحر نام كردم . گفت : بحر چه نام « 9 » باشد ؟ گفت :
« 10 » يوسف چون « 11 » از من جدا گشت « 12 » ، من به كنار « 13 » دريا آمدم و گفتم : بگوى تا يوسف را در تو افگندند ؟ از دريا آواز آمد كى : او را به من ندادند ، و اگر به من داده بودندى « 14 » به خداى كه همچنانش « 15 » بىآفتى به تو دادمى . [ 123 ب ] از بس مهرى « 16 » كى مرا بدان « 17 » دريا بود « 18 » او را بحر نام كردم . گفت : دوم چه نام كردى ؟ گفت : ذيب « 19 » . گفت : ذيب چه نام باشد . گفت : « 20 » برادران آمدند « 21 » و گفتند يوسف را گرگ بخورد . « 22 » گرگى را بگرفتم و گفتم : يوسف را تو خوردى ؟ گفت : به خداى كى اگر يوسف را دست و پاى بسته « 23 » پيش من نهادندى كى من به دو گزند نكردمى « 24 » . از بس مهرى كى مرا به دو بود « 25 » ، فرزند خود را « 26 » ذيب نام « 27 » كردم . گفت : سيم « 28 » را چه نام كردى ؟ گفت : بير « 29 » . گفت : بير چه نام باشد .
گفت : انديشيدم كه مگر به چاهش انداختند . به كنار چاهى رفتم « 30 » و آواز دادم .
كما تقدّم . گفت چهارم را چه نام كردى ؟ گفت : دم . گفت : دم چه نام باشد ؟ گفت :
هامش
( 1 ) - به روى ديدند
( 2 ) - + يوسف ابن يامين را
( 3 ) - + خواستهام
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + فرزند
( 6 ) - نهادهاى
( 7 ) - نامهاى ايشان همه
( 8 ) - برگرفتهام
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + چون
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - گردند
( 13 ) - بر كنار
( 14 ) - دادندى
( 15 ) - همچنان او را
( 16 ) - شفقت
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - به دريا پديد آمد
( 19 ) - + نام كردم
( 20 ) - + چون
( 21 ) - برادرانم بيامدند
( 22 ) - + من
( 23 ) - + بودندى و
( 24 ) - بوى ننگريدمى
( 25 ) - بوى پديد آمد نامش
( 26 ) - « فرزند خود را » ندارد
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - سوم
( 29 ) - + نام كردم
( 30 ) - شدم