از حضرت « 1 » جبروت خطاب آمدى كى : « ادن منى يا محمّد . » چون هفتاد هزار حجاب بگذشت ، بساطى از نور ديد « 2 » . چهار بالش نبوّت آن مهتر برو نهاده .
خطاب آمد كى : « 3 » بنشين و بگو و ببين . محمد دم دركشيد گفت : بار خدايا در چنين حضرت چون نشينم و بكدام زبان سخن گويم و بكدام ديده در تو نگرم ؟
خطاب آمد كى يا محمد ما آن « 4 » نور نبوّت هر ذرّه را در « 5 » نهاد تو ديدهاى « 6 » كرديم به كفايت الهيت خود ، و هر موى را بر « 7 » تو زبانى « 8 » كرديم . « 9 » بر بساط نور « 10 » نشين و بر چهار بالش نبوّت تكيه زن ، و به هر زبانى « 11 » كى خواهى سخن گوى « 12 » و بهر ديده كى خواهى در جمال ما مى « 13 » نگر .
بيت
هفت اندامم مگر همه ديده شود * ورنه به دو ديده كى ترا ديده شود
خون « 14 » جگرم ز ديده گر ديده شود * گويى كى بود كى ديدنى ديده شود « 15 »
سيم « 16 » : ابن يامين بود كى از كنار پدرش جدا كرد ، و بر تخت يوسفش « 17 » مستقر و مأوى كرد « 18 » ،
« آوى إِلَيْهِ أَخاهُ . »
« 1 - » و آن چنان بود كى چون يوسف از پس پرده نگاه كرد ، برادران خود را ديد . هر دو تن از ايشان جفت بودند « 19 » و ابن يامين در ميانه « 20 » فرد « 21 » ، و بدل رهين رنج و اندوه « 22 » و درد « 23 » . او را گفت : اگر تو در ميانه تنهايى ، بيا « 24 » بر تخت من « 25 » تا من مونس تو باشم . ابن يامين قدم
هامش
( 1 ) - از « و كذا عن الكرسى . . . » ندارد
( 2 ) - بديد
( 3 ) - + پيش آى و
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - « را در » ندارد
( 6 ) - ديدهها
( 7 ) - + تن
( 8 ) - زبان گويا
( 9 ) - + تو
( 10 ) - نو
( 11 ) - زبان
( 12 ) - گستر
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - در متن : چون
( 15 ) - +اين ديده ز بهر ديدندت بينا باد * و ز بهر ثناء تو زبان گويا بادوين ديده اگر ترا نخواهد ديدن * اين ديده چه بينا و چه نابينا باد( 16 ) - سوم
( 17 ) - + بنشاند و
( 18 ) - + قوله تعالى
( 19 ) - + هم پدر و هم مادر
( 20 ) - از ميان ايشان
( 21 ) - + بود
( 22 ) - « و اندوه » ندارد
( 23 ) - + بود
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - + آى
( 1 - ) سورهء يوسف / 69