گفت : مرا قومى سياه رويان بيامدند « 1 » و از بطحاء مكه [ 123 الف ] در ربودند « 2 » و بدينجا آوردند . پس جماعتى « 3 » از سپيد رويان بيامدند مرا از دست ايشان بستدند « 4 » و اينجا بنشاندند . اكنون كى شما آمديد « 5 » غايب شدند .
لطيفه :
محمد كان نبوّت بود ، « 6 » ابليس « 7 » با سپاه خويش قصد او كرد . ملك تعالى سپاهى « 8 » را بفرستاد از فرشتگان « 9 » تا دست مكر ابليس ازو كوتاه كردند .
دل « 10 » كان معرفت است ، هرگه كى ابليس قصد « 11 » كند ، ملك « 12 » تعالى به نظر خود به دو نگاه كند و چنگ وسواس شيطان ازو كوتاه كند .
پس عبد اللّه بن مسعود محمد را برگرفت و پيش عبد المطلب آورد « 13 » .
عبد المطلب او را بر دوش گرفت و به خانه برد و به حليمه تسليم كرد « 14 » .
عبد الرحمن السلمى « 15 » گويد « 16 » : از جعفر صادق « 17 » شنيدم « 18 » كى محمد را يتيم از بهر آن گفت كى بىهمتا بود « 19 » ، و مأواى او به حضرت اعلا بود « 20 » ،
« فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى . »
« 1 - »
در قصّهء معراج آوردهاند كى محمد « 21 » از هفت آسمان بگذشت « 22 » ، « و كذا عن الكرسى و العرش . » پس از بالاى آن هفتاد هزار حجاب از نور ببريد ، از حجابى تا حجابى هفتادهزارساله راه بود . بهر حجابى كى رفتى
هامش
( 1 ) - بربودند
( 2 ) - « در ربودند » ندارد
( 3 ) - + ديگر
( 4 ) - + و اينجاام آوردند
( 5 ) - تو آمدى
( 6 ) - + چون
( 7 ) - + لعين
( 8 ) - + از فرشتگان
( 9 ) - « از فرشتگان » ندارد
( 10 ) - + مؤمن
( 11 ) - + دل
( 12 ) - حق
( 13 ) - آمد
( 14 ) - سپرد
( 15 ) - سلمى
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - + رضى اللّه عنه
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - + درى كه آن را مانند نباشد آن را در يتيم گويند محمد را يتيم گفت از بهر آنك بىهمتا بود
( 20 ) - + و درجهء او به درجهء او ادنى بود
( 21 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 22 ) - + و از عرش و كرسى و لوح و قلم و هفتادهزارساله راه بود بهر حجابى كه رفتى محمد صلى اللّه عليه و سلم آنجا توقفى بكردى از جبروت خطاب آمد كه ادن منى محمد صلى اللّه عليه و سلم
( 1 - ) سورهء نجم / 9