تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
بباليد و بياض گشت « 1 » ، از درودگان باشد « 2 » . آدمى « 3 » چون موى سپيد كرد « 4 » ، از مردگان باشد « 5 » . روز چون به نماز ديگر رسيد ، از رفتگان باشد . شب چون به آخر رسيد ، صبح برآيد و روز روشن شود « 6 » . بيت
اى در كف « 7 » پيرى شده بيچاره و عاجز * آهنگ شدن « 8 » كن تو « 9 » كى عمرت بسر آمد
روزت به نماز دگر آمد « 10 » به همه حال * شب زود درآيد چو نماز دگر آمد « 11 »
پس گفت : يا مادر ملك تعالى « 12 » با تو چه كرد ؟ گفت : مرا در كنف رحمت خود « 13 » فرود آورد . گفت : دنيات « 14 » آرزو مىكند ؟ گفت : بلى . گفت : از بهر چه چيز « 15 » ؟ گفت از بهر آنك تا مدتى ديگر « 16 » رسولى « 17 » بخلق آيد ، او را محمد عربى گويند . ملك تعالى او را « 18 » و امّت او را « 19 » ماهى دهد « 20 » كى آن را ماه رمضان گويند ، و روزى دهد كى آن را جمعه « 21 » گويند ، و شبى دهد كى آن را شب برائت « 22 » گويند « 23 » ، و شبى ديگر كى آن را شب قدر گويند . من خواستمى در آن روزگار از جملهء زندگان « 24 » بودمى ، تا دريافتن « 25 » اين چهار « 26 » موسم شريك ايشان « 27 »
هامش
( 1 ) - « بباليد و بياض گشت » ندارد ( 2 ) - بود ( 3 ) - + را ( 4 ) - شود ( 5 ) - بود ( 6 ) - از « روز چون به نماز . . . » ندارد ( 7 ) - در متن : كنف ( 8 ) - + گير ( 9 ) - « كن تو » ندارد ( 10 ) - در متن : چون روز به نماز ديگر آيد ( 11 ) - در متن : آيد ( 12 ) - بگو تا حق تعالى ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - به دنيات ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - نزديك ( 17 ) - + به حق ( 18 ) - + امتى دهد كه ايشان را ( 19 ) - « و امت او را » ندارد ( 20 ) - عطا كند ( 21 ) - روز آدينه ( 22 ) - در متن : برات ( 23 ) - خوانند من به آرزو مىخواستم كه به حال زندگانى در سراى دنيا ( 24 ) - از « و شبى ديگر كى آن را . . . » ندارد ( 25 ) - دريافتمى ( 26 ) - آن سه ( 27 ) - امت محمد