تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
باشد « 1 » آن‌كس كى چون من كسى دارد « 2 » ؟ عيسى گفت : بار خدايا درين نيم‌شب من برگ « 3 » و ساز « 4 » و جهاز دفن او از كجا آرم « 5 » ؟ خطاب آمد كى : يا عيسى تو « 6 » با سر كار خود شو « 7 » ، تا ما « 8 » به كفايت الهيّت كار او را راست كنيم « 9 » . عيسى نوحه‌كنان روى در بيابان نهاد . ملك تعالى هفتاد « 10 » فرشته را با حورالعين « 11 » بفرستاد با حرير و حلّهء بهشت ، و به آب گلاب و مشك و كافور او را بشستند ، و معطّر كردند « 12 » و در گور نهادند . چون بامداد [ 122 ب ] عيسى « 13 » بازآمد « 14 » ، برگ او « 15 » راست كرده ديد « 16 » و كفن كرده ديد « 17 » . بر سر گور « 18 » بنشست « 19 » و زارى و نوحه « 20 » همىكرد « 21 » . و جدش به‌غايت رسيد و « 22 » صبرش به نهايت رسيد . گفت : بار خدايا اگر تقدير كرده‌اى كى مرده با زنده سخن گويد ، او را « 23 » با من به سخن آور تا يك خبر « 24 » ازو بپرسم . خطاب آمد كى : « 25 » يا عيسى سخن گوى « 26 » . عيسى گفت : السلام عليك يا امّاه . مريم « 27 » گفت : و عليك السلام يا ولداه و روحى لم نبهتنى . گفت چرا دل تنگ شدى « 28 » ؟ گفت : از بهر آنك « 29 » ناگاه رفتى « 30 » . گفت : ناگاه نبود كى « 31 » آگاه بودم « 32 » . چون آفتاب زرد گشت « 33 » ، از فروشدگان باشد « 34 » . كشت « 35 » چون « 36 » خوشه « 37 »
هامش
( 1 ) - « باشد يتيم باشد » ندارد ( 2 ) - باشد ( 3 ) - + جهاز ( 4 ) - + و كفن ندارم ( 5 ) - « و جهاز دفن او از كجا آرم » ندارد ( 6 ) - « يا عيسى تو » ندارد ( 7 ) - رو ( 8 ) - كه من ( 9 ) - كنم ( 10 ) - + هزار ( 11 ) - « را با حور العين » ندارد ( 12 ) - + و از آن جامه‌هاى بهشت او را كفن كردند ( 13 ) - + بيامد ( 14 ) - « بازآمد » ندارد ( 15 ) - + ديد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - و در گور كرده ( 18 ) - + مادر شد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - « و نوحه » ندارد ( 21 ) - مىكرد تا ( 22 ) - در دو ( 23 ) - مادر مرا ( 24 ) - چيز ( 25 ) - + سخن گوى ( 26 ) - « يا عيسى سخن گوى » ندارد ( 27 ) - + جواب داد ( 28 ) - از « گفت چرا . . . » ندارد ( 29 ) - + بس ( 30 ) - برفتى ( 31 ) - + گاه بود ( 32 ) - « آگاه بودم » ندارد ( 33 ) - شود ( 34 ) - بود ( 35 ) - ندارد ( 36 ) - + كشته ( 37 ) - + بنا كند و زرد شود