به خانه بودم . و اگر من با يوسف بودمى جان عزيز خود « 1 » را فداى جان او « 2 » كردمى . يوسف را رقتى در دل آمد گفت : « 3 » برادرانت به تهمت « 4 » آلودهاند « 5 » ، و از سخن تو بوى حقيقت مىآيد . برخيز و با ما « 6 » بر تخت نشين ، و در من مىنگر تا تو نيز تنها نباشى .
لطيفه :
برادران يوسف هر دو تن از يك مادر و پدر « 7 » بهم بنشستند . ابن يامين تنها بماند بر خود بگريست « 8 » ، و از جور فرقت و تنهايى بناليد يوسف او را بر تخت خواند و حجاب برداشت و گفت : دل مشغول مدار كى منت برادرم و بجاى مادر و پدرم « 9 » . فردا كى بندهء بيچاره را « 10 » در گور تنگ و تاريك نهند ، و خاك بر « 11 » زبر او انبار كنند « 12 » ، دوستان و خويشان با « 13 » خانه شوند « 14 » . ملك « 15 » جلّت قدرته آن شب جان با قالب او فرستد « 16 » . بنده از خواب مرگ درآيد . خود را بيند « 17 » غريب و بيچاره شده « 18 » ، و از خانومان آواره شده « 19 » ، و از ضربت حربهء ملكالموت جگر پاره شده « 20 » . بر خود بنالد گويد : آه كى « 21 » بس تنها بماندهام « 22 » ، و بس بىبرگ و بينواام . ملك تعالى واسطه از ميان بردارد و گويد : « لا تخف « 23 » عبدى فانى مونس لك « 24 » الى يوم القيامة . » بندهء من « 25 » [ 121 ب ] بىكس نهاى ، كى منت مشفقترين كسم « 26 » . تنها نهاى ، كى منت يار و مونسم .
شعر « 27 »
گر بوقت رفتنت توحيد باشد يار تو * چون به مردى « 28 » تو برستى از غم و تيمار تو
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - يوسف
( 3 ) - + اين
( 4 ) - سخت
( 5 ) - + و از سخنهاى ايشان بوى حقيقت نمىآيد
( 6 ) - من
( 7 ) - + بودند
( 8 ) - نگريست
( 9 ) - پدر و مادرم
( 10 ) - + نيز
( 11 ) - + تن وى به انبارند
( 12 ) - « زبر او انبار كنند » ندارد
( 13 ) - او باز
( 14 ) - روند
( 15 ) - + تعالى
( 16 ) - با كالبد دهد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - « غريب و بيچاره شده » ندارد
( 19 ) - + بيند
( 20 ) - از « و از ضربت . . . » ندارد
( 21 ) - + تنهاام
( 22 ) - « بس تنها بماندهام » ندارد
( 23 ) - « لا تخف » ندارد
( 24 ) - « لك » ندارد
( 25 ) - + تو
( 26 ) - كسهاام
( 27 ) - بيت
( 28 ) - برفتى