بساخر « 1 » گفت : آن منم . كما تقدم .
باز گفت : من شنيدم كى در ميان « 2 » شما مرد است كى پيل را به كمند از فرسنگى زمين « 3 » به خود « 4 » كشد ، آن كدامست ؟ زيلون گفت : آن منم . كما تقدم .
پس گفت : من شنيدم كى در ميان « 5 » شما مرد است كى مشت بر سندان پولاد زند سندان « 6 » پهن كند « 7 » ، آن كدامست ؟ كال گفت : آن منم . كما تقدم .
پس گفت : من شنيدم كى در ميان « 8 » شما مرد است كى اژدهاى دمنده را به خود « 9 » كشد و سرش « 10 » از تن « 11 » بركند ، آن كدامست ؟ اشير گفت : آن منم .
كما تقدم .
پس گفت من شنيدم كى در ميان شما مرد است كى چهل چرم بهم بافته « 12 » بدست از هم به درد « 13 » ، آن كدامست ؟ يقتال « 14 » گفت : آن منم . كما تقدم « 15 » .
پس گفت : من شنيدم كى در ميان شما مرد است كى لگد بر كوه زند تا به زانو در سنگ نشاند ، آن كدامست ؟ دون گفت : آن منم . كما تقدم « 16 » .
برادران جمله متحير شدند « 17 » و جواب سؤال « 18 » او نداشتند « 19 » . پس گفت :
نه شما مىگوييد كى پدر ما « 20 » رسول خداى است . اگر يوسف را گرگ بخوردى « 21 » وحى به دو بيامدى تا او « 22 » باور داشتى « 23 » ، و شما را متهم نداشتى . پس يوسف « 24 » روى سوى ابن يامين كرد گفت : تو آن روزگار « 25 » كجا بودى ؟ « 26 » گفت : اى ملك من « 27 »
هامش
( 1 ) - خارا
( 2 ) - از
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - با خود
( 5 ) - از
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - گرداند
( 8 ) - + از شما مرد است كه لگد بر سنگ زند تا زانو در سنگ درنشاند آن كدامست ؟ دون گفت آن منم . كما تقدم . پس گفت من شنيدم كه از
( 9 ) - بدم باز
( 10 ) - سر او
( 11 ) - جدا
( 12 ) - زنجير برهم نهد و
( 13 ) - بدراند
( 14 ) - تقتالى
( 15 ) - + ذكره
( 16 ) - از « گفت من شنيدم كى . . . » ندارد
( 17 ) - بماندند
( 18 ) - + دادن
( 19 ) - نتوانستند
( 20 ) - پدرمان
( 21 ) - خورده بودى
( 22 ) - + را
( 23 ) - شدى
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - روز
( 26 ) - + ابن يامين
( 27 ) - + آن روز