نعومت و لطافت « 1 » بدست برادر من مىماند ، پس « 2 » يوسف او را سلوت مىداد و مىنواخت تا نان بخورد « 3 » . پس پرسيد كى : آن « 4 » برادر تو كجا شد ؟ گفت : اين « 5 » برادران او را از كنار پدر برگرفتند « 6 » و بصحرا بردند . شبانگاه پيراهن خونآلوده بياوردند و گفتند كى او « 7 » را گرگ بخورد . يوسف گفت : اگر آن پيراهن حاضر بودى ، من بدانستمى كى آن خون از آن « 8 » چيست . ابن يامين گفت : آن پيراهن خونآلود با منست ، و از آن روز باز كى به فرقت او مبتلا گشتم ، آن پيراهن « 9 » از خود جدا نكردم « 10 » ، مىبويم و بوى او « 11 » از آن پيراهن « 12 » مىشنوم .
بيت
اقبال مرا نشان بكوى تو دهد * خرشيد مرا حسن ز روى « 13 » تو دهد
اى يوسف روزگار گمگشتهء من * آن پوشم پيرهن كى بوى تو دهد
يوسف گفت : آن پيراهن را بياور تا ببينم « 14 » . ابن يامين برفت و آن پيراهن را « 15 » بياورد . يوسف « 16 » بدست گرفت و ببوييد ، گفت : « 17 » اين نه خون يوسف است ، اين خون بزغاله است . برادرانت خلاف گفتند « 18 » ، يوسف همچنان برجاست « 19 » ، و زنده است . « 20 » ايشان گفتند « 21 » : يا ملك اين سخن از چهل سال باز [ است ] « 22 » ، و پدر را اين « 23 » معلوم گشته « 24 » است . گفت : چند كس با يوسف « 25 » بوديد كى او « 26 » را گرگ بخورد . گفتند : ما هر ده بازو « 27 » بوديم .
هامش
( 1 ) - از « در نعومت . . . » ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - آن بخوردند
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - بدر بردند
( 7 ) - يوسف
( 8 ) - « از آن » ندارد
( 9 ) - از « آن روز باز . . . » ندارد
( 10 ) - + از آن روز باز كه به فرقت او مبتلا شدهام
( 11 ) - برادر
( 12 ) - « آن پيراهن » ندارد
( 13 ) - بكوى
( 14 ) - « تا ببينم » ندارد
( 15 ) - « پيراهن را » ندارد
( 16 ) - + چون
( 17 ) - + برادران تو خلاف گفتند
( 18 ) - از « اين خون . . . » ندارد
( 19 ) - « برجاست » ندارد
( 20 ) - + گفت
( 21 ) - « ايشان گفتند » ندارد
( 22 ) - در متن ندارد
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - « گشته » ندارد
( 25 ) - « با يوسف » ندارد
( 26 ) - يوسف
( 27 ) - كس با وى