تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
يوسف گفت : من شنيدم كى ميان « 1 » شما مرد « 2 » است كى شير را « 3 » فرسنگى بيشى دهد ، پس از قفا بتازد « 4 » و او را « 5 » بگيرد و به دو انگشت سر از تن او بر « 6 » كند ، آن كدامست ؟ يهودا گفت آن منم . گفت : پس « 7 » چرا يوسف را از گرگ بازنستدى ؟ يهودا سر فروافگند « 8 » و متحير فروماند « 9 » . باز « 10 » گفت : من شنيدم كى « 11 » در ميان « 12 » شما مرد است كى اگر بانگ بر اهل [ 121 الف ] شهرى زند ، « 13 » زنان « 14 » باردار از هيبت « 15 » بانگ او « 16 » بار بنهند ، آن كدامست ؟ شمعون گفت : آن منم . گفت : پس چرا « 17 » يوسف را از گرگ « 18 » بازنستدى ؟ شمعون « 19 » سر فروبرد و متحير بماند . باز گفت : من شنيدم « 20 » در ميان « 21 » شما مرد است كى كوهى از جاى بركند و چهل ميل بيندازد ؟ آن كدامست ؟ روبيل گفت : آن منم . گفت : چرا يوسف را از گرگ بازنستدى ؟ روبيل « 22 » سر فروافگند « 23 » و متحير فرماند . گفت : من « 24 » شنيدم كى در ميان « 25 » شما مرد است كى از فرسنگى زمين « 26 » تير بيندازد و شير را و آهو را به زمين دردوزد « 27 » ، آن كدامست ؟ لاوى گفت : آن من‌ام « 28 » . كما تقدّم « 29 » . پس گفت : من شنيدم كى « 30 » در ميان « 31 » شما مرد است كى « 32 » صدساله درخت را چون دست بر درخت زند « 33 » از بن و بيخ از زمين « 34 » بركند « 35 » ، آن كدامست ؟
هامش
( 1 ) - از ( 2 ) - كس ( 3 ) - + يك ( 4 ) - + وى درتازد ( 5 ) - « او را » ندارد ( 6 ) - جدا ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - برد ( 9 ) - بماند ( 10 ) - ديگربار ( 11 ) - + از ( 12 ) - « در ميان » ندارد ( 13 ) - + جمله ( 14 ) - + اهل مصر ( 15 ) - + آن ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - + بانگ بر گرگ نزدى ( 18 ) - « از گرگ » ندارد ( 19 ) - او نيز ( 20 ) - + كه از ( 21 ) - « در ميان » ندارد ( 22 ) - او نيز ( 23 ) - برد ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - از ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - فروبرد ( 28 ) - + پس گفت چرا گرگ را به زمين فروندوختى و يوسف را بازنستدى او نيز سر فروبرد و متحير بماند ( 29 ) - « كما تقدم » ندارد ( 30 ) - + از ( 31 ) - « در ميان » ندارد ( 32 ) - + دست به درختى زند ( 33 ) - از « درخت را . . . » ندارد ( 34 ) - « از زمين » ندارد ( 35 ) - + و بصحرا اندازد