[ 120 ب ] را « 1 » جمع كرد و گفت : اين نامهء جد شما است كى رسيده است . و اين يازده جوان كى از كنعان آمدهاند . برادران مناند و عمّان شمااند ، و لكن بايد كى اين سخن پوشيده داريد تا وقت پيدا كردن « 2 » .
پس بفرمود تا خوان « 3 » بنهادند ، و شش كاسهء زرين را « 4 » طعام در « 5 » كردند و پيش ايشان نهادند و گفتند : كى ملك مىگويد هر دو برادر كى از يك مادر و پدريد ، دست به يككاسه كنيد . ايشان هر دو تن كى از يك مادر و پدر « 6 » بودند ، دست « 7 » به يككاسه « 8 » كردند . ابن يامين تنها بماند ، از حال يوسفش ياد آمد ، از گريه بىهوش شد . پنداشتند كى مگر روان ازو جدا شد . يوسف بفرمود تا گلاب « 9 » آوردند « 10 » و بر روى او « 11 » زدند « 12 » . پس پرسيد كى : ترا چه رسيد كى بىهوش شدى « 13 » ؟ گفت « 14 » :
از بهر آنك هر « 15 » دو برادر كى از يك مادر و پدر بودند « 16 » ، دست به يككاسه كردند ، مرا نيز برادرى بود ، اگر زنده بودى و با من بمانده بودى ، من نيز تنها نبودمى . يوسف را درد فرقت « 17 » زيادت شد « 18 » . خوانسالار را گفت « 19 » تا آن كاسه « 20 » برگرفت و بر خوانچهء جدا نهاد و آن خوانچه را « 21 » بر تخت نهاد . يوسف « 22 » گفت : اگر آن « 23 » برادر را مىنبينى « 24 » ، من بجاى او با تو موافقت كنم . پس « 25 » يوسف چون « 26 » دست به كاسه كرد ، ابن يامين بازبگريست « 27 » . يوسف « 28 » گفت : اكنون تنها نهاى چرا مىگريى و چرا مىنالى « 29 » ؟ گفت : « 30 » يا ملك در دست تو « 31 » نگاه كردم ، دست تو در
هامش
( 1 ) - + بخواند
( 2 ) - + اين حال
( 3 ) - خوانها . در متن : خان
( 4 ) - + پر از
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - « و پدر » ندارد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + دست
( 9 ) - گلابش
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - + تا به خود آمد
( 13 ) - « كه بىهوش شدى » ندارد
( 14 ) - + ايشان
( 15 ) - « از بهر آنكه هر » ندارد
( 16 ) - « كى از يك مادر و پدر بودند » ندارد
( 17 ) - + و رقت
( 18 ) - گشت
( 19 ) - فرمود
( 20 ) - + برگير و بر تخت نه برگرفت
( 21 ) - از « گرفت و بر خوانچه . . . » ندارد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - نمىبينى
( 25 ) - چون
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - مىگريست
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - از « چرا مىگريى . . . » ندارد
( 30 ) - + چون
( 31 ) - « يا ملك در دست تو » ندارد