تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
نزديك رسيد سپاس « 1 » كنيد . پس دست برهم زنيد « 2 » و چاكروار بايستيد . و تا از شما نپرسند هيچ سخن « 3 » مگوييد . و چون بپرسند « 4 » بسيار مگوييد . كى « 5 » ملكان را هر چيزى دل « 6 » احتمال نكند . و چيزى كى او را ناخوش آيد در آن « 7 » خوض مكنيد ، كى ملكان بهر « 8 » چيزى اغضا « 9 » نكنند « 10 » .

لطيفه :

« البحر لا جار له و السلطان لا صديق له و العافية لا قيمة لها . » « 11 » دريا را همسايه نباشد « 12 » ، و سلطان را دوست نباشد « 13 » ، و عافيت را بها نباشد « 14 » . هر كى با دريا همسايگى كند جان و مالش « 15 » بر خطر بود « 16 » . و هر كى با سلطان دوستى كند خون و جانش « 17 » هدر بود « 18 » . و هر كى عافيت را با چيزى برابر كند بىعقل و بىبصر بود « 19 » .

قصه :

پس در « 20 » پيش يوسف آمدند و « 21 » سپاس كردند و دست بر هم نهادند . و يوسف سه ساعت با ايشان سخن نگفت . پس از سه ساعت گفت : شما كيانيد « 22 » ؟ گفتند : بقا باد ملك « 23 » را ، ما از زمين كنعانيم و آن برادر را كى گفته بودى « 24 » كى بياريد « 25 » بياورديم « 26 » ، و نامهء پدر نيز آورديم . يوسف گفت : شما آن مردانيد « 27 » كى مى « 28 » دعوى كرديد كى ما از اهل بيت « 29 » بزرگيم ؟ گفتند : بلى . پس ابن يامين سپاس « 30 » كرد و نامه را « 31 » برداشت و گفت : اينك نامهء پدر « 32 » . يوسف آن را بستد و و بخواند « 33 » . از گريه بىطاقت شد . برخاست « 34 » و در خانه رفت ، و فرزندان
هامش
( 1 ) - خدمت ( 2 ) - بر دست نهيد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - بپرسد ( 5 ) - + دل ( 6 ) - « را هر چيزى دل » ندارد ( 7 ) - « در آن » ندارد ( 8 ) - ملوك بر همه ( 9 ) - اصغا ( 10 ) - + و بهر چيزى محابا نكنند ( 11 ) - + گفت ( 12 ) - + نيست ( 13 ) - + نيست ( 14 ) - قيمت نيست ( 15 ) - خان‌ومانش ( 16 ) - باشد ( 17 ) - مالش ( 18 ) - باشد ( 19 ) - باشد ( 20 ) - آنگه ( 21 ) - + خدمت ( 22 ) - از كجاييد ( 23 ) - عزيز ( 24 ) - بوديم ( 25 ) - « كى بياريد » ندارد ( 26 ) - با خود آورديم ( 27 ) - مردمانيد ( 28 ) - ندارد ( 29 ) - خاندان ( 30 ) - خدمت ( 31 ) - ندارد ( 32 ) - پدرم ( 33 ) - + و مىگريست ( 34 ) - در متن : برخواست