ازو جدا نگشت « 1 » . خالق نيز « 2 » بمؤمن ايمان عطا داد « 3 » ، آن عطا « 4 » بوسواس شيطان ازو « 5 » كى « 6 » جدا شود .
« 7 » پس نه « 8 » روز ايشان را بار نداد . و بفرمود تا « 9 » هفت ميدان « 10 » را درها بهم درگشودند « 11 » ، و هر يكى بر شكل و هيئتى ديگر بانواع زينت و سلاح و جامه و جواهر بياراستند ، و كرسىهاى زرين و سيمين بنهادند . و يوسف را حجابى « 12 » بود زربفت « 13 » ، در پيش تخت « 14 » فروگذاشتند ، بمرواريد بافته « 15 » و جلاجل زرين « 16 » برو نگاشته بود « 17 » . هرگه كى برداشتندى « 18 » ، بانگ آن « 19 » جلاجل « 20 » تا بدرگاه بيرون شدى « 21 » ، و آن صحن سراى او و آن هفت ميدان از بوى او « 22 » معطّر شدى . پس آن هزار غلام و آن هزار كنيزك كى برقعها فروگذاشتندى « 23 » از مرواريد بافته ، بر چپ و راست او بايستادندى « 24 » با عمودهاى زرين . كما تقدم ذكره . پس « 25 » بفرمود كى :
اين كنعانيان را بياريد و بدان ميدانها بگذرانيد . ايشان را بياوردند و بدان ميدانها بگذرانيدند . چون « 26 » آن « 27 » هفت ميدان بدان « 28 » انواع و زينت بديدند « 29 » واله « 30 » شدند . ابن يامين گفت « 31 » : اينت بزرگوار ملكى كى اينست « 32 » . پس چون بدر سراى رسيدند حاجبان و نقيبان پيش باز آمدند و گفتند ، درگاه « 33 » درگاه ملك « 34 » است ، « 35 » بايد كى رسوم « 36 » ادب نگاه داريد و از چپ و راست منگريد . و چون
هامش
( 1 ) - نشد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - كرد
( 4 ) - « آن عطا » ندارد
( 5 ) - « ازو » ندارد
( 6 ) - + از مؤمن
( 7 ) - + قصه
( 8 ) - سه
( 9 ) - + آن
( 10 ) - + درهم گشادند
( 11 ) - از « را درها . . . » ندارد
( 12 ) - پردهاى
( 13 ) - از زر بافته
( 14 ) - + او
( 15 ) - + بودند
( 16 ) - + از آن فروهشته بودند
( 17 ) - « برو نگاشته بود » ندارد
( 18 ) - + يا فروگذاشتندى
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + زرين
( 21 ) - برسيدى
( 22 ) - آن معنبر و
( 23 ) - فروگذاشته
( 24 ) - ايستاده بودند
( 25 ) - + يوسف
( 26 ) - از « ايشان را . . . » ندارد
( 27 ) - + همه
( 28 ) - « هفت ميدان بدان » ندارد
( 29 ) - مىديدند
( 30 ) - + مى
( 31 ) - + اين بزرگوار ملكى است
( 32 ) - از « اينت . . . » ندارد
( 33 ) - ندارد
( 34 ) - ملوك
( 35 ) - + چنان
( 36 ) - ملوك را رسم و