تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
از بازوبند « 1 » فروكرد « 2 » از ياقوت سرخ به دو انداخت « 3 » كى چهل‌هزار دينار قيمت او بود ، گفت : اين به عطا « 4 » به تو دادم . اندوه مدار . دردى كى به‌غايت رسد مرهمش زود « 5 » پيدا شود . پس يكى را بازو بفرستاد « 6 » ، تا او را پيش برادران بردند « 7 » و به همان منزل اول « 8 » فرود آوردند « 9 » . برادران چون « 10 » در دست او « 11 » نگاه كردند ، « 12 » آن اياره بديدند در بازوى وى « 13 » . گفتند : اين آبگينه از كجا آوردى ؟ گفت : چون از دروازه « 14 » درآمدم ، از رنج « 15 » غربت و جور فرقت « 16 » در خود مىپيچيدم « 17 » . دروان « 18 » دروازه در من آن دلتنگى بديد « 19 » ، مرا بخواند « 20 » و سلوت داد « 21 » و بر من ببخشود « 22 » و اين اياره به من داد « 23 » . يهودا گفت : « 24 » بس نيكو « 25 » آبگينه است ، به من « 26 » ده تا از تو ضايع نشود . ابن يامين « 27 » به دو داد . يهودا « 28 » در دست خود « 29 » كرد . بعد از « 30 » ساعتى « 31 » نگاه كرد در بازوى خود نديد « 32 » . چون « 33 » ابن يامين نگاه كرد در بازوى خود ديد . شمعون گفت : [ 120 الف ] مرا « 34 » از آن عجب آمد . پس « 35 » گفت : به من ده « 36 » . ابن يامين از دست بيرون كرد و بشمعون داد . شمعون در بازو كرد « 37 » . چون ساعتى بود ، نگاه كرد « 38 » نديد « 39 » . ابن يامين نگاه كرد در بازوى خود ديد « 40 » . « هكذى يلتمس كل واحد منهم الى تمام العشر « 41 » . »

لطيفه :

يوسف « 42 » ابن يامين را « 43 » عطايى داد ، آن عطا بالتماس برادران
هامش
( 1 ) - « بند » ندارد ( 2 ) - بدر ( 3 ) - داد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - آنگه با وى كس فرستاد ( 7 ) - برد ( 8 ) - به مهمانى ( 9 ) - آورد ( 10 ) - چون برادران ( 11 ) - ابن يامين ( 12 ) - در دست وى ( 13 ) - « در بازوى وى » ندارد ( 14 ) - + شهر ( 15 ) - + فرقت و درد غربت ( 16 ) - « غربت و جور فرقت » ندارد ( 17 ) - مىناليدم ( 18 ) - دربانان ( 19 ) - بديدند ( 20 ) - بخواندند ( 21 ) - دادند ( 22 ) - ببخشودند ( 23 ) - از « و اين اياره . . . » ندارد ( 24 ) - + اين ( 25 ) - نيك ( 26 ) - مرا ( 27 ) - « ابن يامين » ندارد ( 28 ) - او ( 29 ) - ندارد ( 30 ) - « بعد از » ندارد ( 31 ) - + بود ( 32 ) - + گفت مگر ضايع شده است ( 33 ) - ندارد ( 34 ) - « گفت مرا » ندارد ( 35 ) - ندارد ( 36 ) - + تا نگاه دارم ( 37 ) - از « ابن يامين از . . . » ندارد ( 38 ) - + در بازو ( 39 ) - + گفت مگر ضايع شده است ( 40 ) - + هكذا الى تمام العشرة ( 41 ) - از « هكذى . . . » ندارد ( 42 ) - + آن به ( 43 ) - ندارد