بود ، جوامرد « 1 » بود و دادگر « 2 » بود . چهارصد سال قدم در راه مخالفت نهاده بود و « 3 » دعوى
« أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى »
« 1 - » بركشيده بود . موسى در غيرت مىسوخت و مىگفت :
الهى قهرش كن . ملك تعالى مىگفت : نكنم كه عادل است . موسى گفت « 4 » :
ملكش بستان . گفت : نستانم كى جوامرد « 5 » است . تا بدانى كى كافر عادل و سخى در ملك دنيا بقا بيشتر يابد از مؤمن « 6 » ظالم و بخيل .
پس ديگر روز « 7 » كليم به محلتى ديگر رفت « 8 » . اسرائيلى را ديد « 9 » با يكى ديگر از قبطيان جنگ « 10 » و خصومت مىكرد . موسى او را جفا كرد و گفت « 11 » :
« إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ . »
« 2 - » « 12 » لجوج مردى هستى « 13 » ، هر روز با يكى خصومت مىكنى .
پس خواست كى آن قبطى را دفع كند . اسرائيلى « 14 » چون خشم موسى را بديد ، پنداشت كى حمله برو « 15 » خواهد برد و گفت :
« أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ . »
« 3 - » گفت « 16 » : خواهى كى مرا نيز « 17 » بكشى ، چنانك دى يكى بىجرم « 18 » بكشتى ؟ آن « 19 » قبطى چون « 20 » بشنيد ، برفت و فرعون را خبر كرد ، فرعون گفت : « 21 » طلب كنيد او را بياريد « 22 » تا بقصاص « 23 » بازكشيم . فرعون را خواهرزادهاى بود ، نام او خزبيل بن صابوت ، دويست سال بود تا ايمان آورده بود . خدمت فرعون مىكرد و ايمان پنهان مىداشت . بيامد و موسى را خبر كرد و گفت « 24 » :
« إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ . »
« 4 - » موسى چون آن بشنيد راه مدين گرفت ، و از مصر تا بمدين
هامش
( 1 ) - جوانمرد
( 2 ) - مهماندار
( 3 ) - + علم
( 4 ) - مىگفت ملكا
( 5 ) - جوانمرد
( 6 ) - مؤمنى
( 7 ) - + موسى
( 8 ) - مىرفت آن
( 9 ) - « را ديد » ندارد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - « و گفت » ندارد
( 12 ) - + گفت
( 13 ) - اى
( 14 ) - در متن : اسرائيل
( 15 ) - به دو
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - « يكى بىجرم » ندارد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + اين
( 21 ) - + او را
( 22 ) - « او را بياريد » ندارد
( 23 ) - قصاصش رسانيم
( 24 ) - + قوله تعالى
( 1 - ) سورهء نازعات / 24
( 2 - ) سورهء قصص / 17
( 3 - ) سورهء قصص / 18
( 4 - ) سورهء قصص / 19