تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧

لطيفه :

ملك تعالى در « 1 » بدايت وا بندگان « 2 » نمود كى آن‌كس كى بنعمت « 3 » مغرور « 4 » شود ، زود بود كى بمنعم كافر شود و مملكتش زير و زبر شود . فرعون به آب بنازيد « 5 » ، همان حالش سبب آفت او گردانيد « 6 » . يهودا بباغ « 7 » بنازيد « 8 » شكر نعمت نكرد ، باغش داغ شد « 9 » و بوستان « 10 » شورستان گرديد « 11 » ، تا عالميان بدانند كى هرك بنعمت بنازد « 12 » و بشكر « 13 » نپردازد ، نعمت او را از ميان « 14 » بيرون اندازد . « 15 » على مرتضى « 16 » گويد رضى اللّه عنه « 17 » : « قيّدوا العلم بالكتب « 18 » و المال بالشكر . » گفت : دو چيز را در دو چيز بند كنيد تا بماند « 19 » : علم بنوك قلم دربند كنيد تا بپايد و نعمت را بشكر منعم بند كنيد تا بماند . اگر علم را « 20 » قلم نباشد ، آفت نسيان درآيد و فراموشى پديد آيد و اگر نعمت را بند شكر نباشد ، آفت « 21 » خسران درآيد و درويشى پديد آيد . اى « 22 » عالم قلم را معين خود كن ، تا از آفت نسيان برهى . واى مرد منعم شكر را قرين خود كن ، تا از آفت خسران برهى . بيت
بنويس تو علم پس فراموش مكن * خود را ز نعم بكفر درويش « 23 » مكن
اينست در او صلاح دين و تن تو * گر ديو جز آن گويد در گوش مكن
دوم « 24 » كليم بود كى در « 25 » مصر آمد در شهرستانى كى آن را عين الشمس گويند
هامش
( 1 ) - + اين آيت بندگان را راه ( 2 ) - « بدايت وا بندگان » ندارد ( 3 ) - + مستغنى و معتبر ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - + و غره گشت هم به آن آب غرقه شد قارون بمال و خان‌ومان متكبر گشت هم به آن خان‌ومان به زمين فروشد يوسف بجمال بنازيد همان جمال سبب آفت او شد نعمت . . . » ندارد ( 6 ) - از « همان حالش . . . » ندارد ( 7 ) - + و بوستان ( 8 ) - + باغ و راغ ( 9 ) - از « شكر نعمت . . . » ندارد ( 10 ) - + او زير و زبر شد ( 11 ) - شد ( 12 ) - پردازد ( 13 ) - + نعمت ( 14 ) - + خود ( 15 ) - + قال ( 16 ) - + كرم اللّه وجهه ( 17 ) - « گويد رضى اللّه عنه » ندارد ( 18 ) - بالكتاب و قيدوا ( 19 ) - « تا بماند » ندارد ( 20 ) - + قيد ( 21 ) - + بخل ( 22 ) - + مرد ( 23 ) - خاموش ( 24 ) - + موسى ( 25 ) - + زمين