يوسف آيد « 1 » با من فرستى . پس دست ابن يامين گرفت و به برادران سپرد و دو ميل « 2 » راه بتشييع ايشان برفت « 3 » [ 115 الف ] و گفت : در همه كارى تكيه بر خدا كنيد ، و عهدى كى با من كرديد « 4 » وفا كنيد « 5 » .
لطيفه :
فرزندان يعقوب خيانتى كردند ، « 6 » از پدر عذر خواستند نينگاشت .
و چون توبه كردند از ايشان درنگذاشت . و چون « 7 » بگريستند باورشان « 8 » نداشت .
ازو حاجت خواستند روا نكرد . ابن يامين را خواستند بىعهد و سوگندشان « 9 » راه نداد « 10 » . اى كسى كى صد هزار خيانت كردهاى ، و گاهوبىگاه ملك « 11 » را آزردهاى « 12 » ، ملك تعالى مىگويد « 13 » : يعقوب عذر فرزندان قبول نكرد ، تو « 14 » اگر بازآيى پذيرفتگارم ،
« وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ . »
« 1 - » و اگر عذر خواهى بكرم « 15 » باور دارم « 16 » ،
« يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ . »
« 2 - » و اگر دعا كنى اجابت كنم ،
« وَ يَسْتَجِيبُ - الَّذِينَ آمَنُوا . »
« 3 - » و اگر حاجت خواهى بىعهد و سوگند « 17 » روا كنم ، و بفضل خود بدان زيادت كنم ،
« وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ . »
« 4 - » چنانست « 18 » كى مىگويد : اگر طاعتى نكنى كى مرا شايسته بود ، بارى حاجتى بخواه « 19 » كى ترا بايسته « 20 » بود ،
« وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ . »
حاجت ناخواستن با بخل نسبت كردن بود . و اندك خواستن دون همتى باشد « 21 » . ملك تعالى « 22 » مىگويد : حاجت خواه ، كى اگر حاجت « 23 » نخواهى مرا به بخيلى « 24 » منسوب كرده باشى ، و من بخيل نهام . «
سَخَّرَ
« 25 »
هامش
( 1 ) - مىآيد
( 2 ) - ميلى
( 3 ) - بشد
( 4 ) - كردهايد مشكنيد
( 5 ) - « وفا كنيد » ندارد
( 6 ) - + چون
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - « شان » ندارد
( 9 ) - سوگندش
( 10 ) - رها نكرد .
اشارت
( 11 ) - + تعالى
( 12 ) - بيازردهاى
( 13 ) - + كه من آن نكنم كه يعقوب كرد
( 14 ) - از « يعقوب عذر . . . » ندارد
( 15 ) - « بكرم » ندارد
( 16 ) - بپذيرم . و يعفوا عن السيئات و باز ان كه مىدانم كه چه كردهاى اگر عذر گويى بكرم خود باور دارم و بر تو بگشايم
( 17 ) - سوگندت
( 18 ) - نكته : چنانستى
( 19 ) - خواه
( 20 ) - شايسته
( 21 ) - بود
( 22 ) - « ملك تعالى » ندارد
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - ببخل
( 25 ) - خلق
( 1 - ) سورهء شورى / 24
( 2 - ) سورة نحل / 93
( 3 - ) سورهء شورى / 25
( 4 - ) سورهء نسا / 172