پدر « 1 » به من آريد و آن برادر ديگر را با خود بياريد تا اشتر بارى طعام شما را « 2 » زيادت بدهم .
يعقوب گفت : يوسف را ببرديد باز نياورديد « 3 » ،
« قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ . »
« 1 - » گفت : ابن يامين يادگار يوسف است ، ترسم كى به او همان كنيد كى با يوسف كرديد . و ايشان گفتند :
« وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ . »
« 2 - » يعقوب گفت : يوسف را همين گفتيد « 4 » ، چهل سالست كى من از نالهء « 5 » شما مىنالم . پس گفت :
« فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً . »
« 3 - » بشما « 6 » نسپارم ، و لكن به خداى « 7 » رحمن و رحيمش « 8 » سپارم .
لطيفه :
يعقوب يوسف را به برادران « 9 » سپرد ، ازو جدا شد و تأسف برسرى .
ابن يامين را به خداى سپرد ، به ديدار او مهنّا شد و يوسف برسرى .
« 10 » پس ايشان سر بارها « 11 » بازشكافتند « 12 » گفتند : اى « 13 » پدر در كرم اين عزيز نگر كى گندم داده است و بها از پس داده « 14 » . يعقوب بگريست . گفتند : يا پدر چرا مىگريى ؟ گفت : شما درين لطف و كرم مىبينيد ، و من درين درد و الم مىبينم .
اگر شما را پيش او حرمتى افتاده « 15 » بودى ، بضاعت شما باز پس نداده « 16 » بودى .
آن را كى برگيرند « 17 » ، بضاعت او بپذيرند . و آن را كى فرونهند ، بضاعت او باز پس دهند « 18 » . ملك تعالى آن را كى بردارد ، طاعت او بنگارد ، و آن را كى « 19 » مهجور درگاه خود كند ، طاعت او را بجمله رد كند . « 20 » نبادا « 21 » كى شما را از درگاه خود
هامش
( 1 ) - + شماست
( 2 ) - « طعام شما را » ندارد
( 3 ) - + و شمعون را برديد و باز نياورديد
( 4 ) - + و انا له لحافظون
( 5 ) - انا
( 6 ) - بشماش
( 7 ) - به خدايش
( 8 ) - « رحمن و رحيمش » ندارد
( 9 ) - به فرزندان
( 10 ) - + قصه
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - + گندم بيرون كردند آن بضاعت خويش بديدند در ميان بارها تعبيه كرده
( 13 ) - يا
( 14 ) - باز پس فرستاده است
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - نفرستاده
( 17 ) - گزينند
( 18 ) - + اشارت
( 19 ) - + فرونهد
( 20 ) - + قصه : يعقوب گفت
( 21 ) - نبايد
( 1 - ) سورهء يوسف / 64
( 2 - ) سورهء يوسف / 64
( 3 - ) سورهء يوسف / 63