تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
شفقت تا بىبرگ نگردد « 1 » . و گفته‌اند : از بهر آنك « 2 » ننگ داشت پدر را و برادر « 3 » را در وقت تنگى نان به بها فروشد « 4 » .

نكته :

برادران اگر چه جافى بودند « 5 » ، يوسف « 6 » ايشان را « 7 » طعام داد و قيمت در ميان نه . بنده اگر چه عاصى بود ، چه عجب « 8 » اگر فردا ملكش رحمت كند « 9 » و طاعت در ميان نه .

قصه :

پس برادران شمعون را بگرو بگذاشتند و راه كنعان گرفتند . چون نزديك پدر رسيدند ، پرسيد « 10 » كى شمعون كجاست ؟ گفتند كى بمصر است . گفت : اينتان بدعادتست « 11 » ، كى هر بارى كز « 12 » پيش من برويد يكى كم بازآييد « 13 » . گفتند : اى پدر باك مدار كى او پيش عزيزست ، و عزيز « 14 » همان « 15 » شفقت دارد « 16 » كى تو دارى . يعقوب « 17 » گفت : عزيز « 18 » را چگونه يافتيد ؟ گفتند « 19 » : در دين و ديانت و در علم و سماحت و در لطف و ظرافت ، اگر ترا كى جوهر عصمتى مانند بودى « 20 » ، او بودى « 21 » . از اوّل كى در رفتيم ، ما را در منزلى نيكو فرود آورد و نزل « 22 » فرستاد و خلعت داد . پس « 23 » پيش خويش خواند و در ما نگاه كرد . گفت : نبايد كى شما « 24 » به جاسوسى آمده باشيد . ما اصل و نسب بازو « 25 » بگفتيم « 26 » كى فرزندان يعقوبيم « 27 » . از روزگار تو « 28 » ما را بپرسيد ، و بر واقعه‌اى كى ترا [ 114 ب ] رفت « 29 » از فرقت يوسف « 30 » تأسف خورد و ما را باور داشت . پس گفت : پايندانى خواهم تا نامهء « 31 »
هامش
( 1 ) - از « به حكم شفقت . . . » ندارد ( 2 ) - آن كى بود ( 3 ) - پدر و برادران ( 4 ) - + به حكم شفقت باز پس فرستاد ( 5 ) - + در وقت قحط ( 6 ) - + شان ( 7 ) - « ايشان را » ندارد ( 8 ) - + اگرش بيامرزد به رحمت ( 9 ) - « فردا ملكش رحمت كند » ندارد ( 10 ) - + يعقوب عليه السلم ( 11 ) - اين بدعادتى است كه شما راست ( 12 ) - كه از ( 13 ) - + ايشان ( 14 ) - + به روى چندان ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - مىبرد ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - او ( 19 ) - گفت ( 20 ) - بدى ( 21 ) - بدى ( 22 ) - نزلت ( 23 ) - + ما را در ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - با وى ( 26 ) - + و چون گفتيم ( 27 ) - كيستيم ( 28 ) - + پرسيد و به دردى كه ( 29 ) - از « ما را بپرسيد . . . » ندارد ( 30 ) - + رسيد ( 31 ) - + يعقوب كه