ور بر سر سنّت و طريق و دينى * فردا به بهشت در تو حق « 1 » را بينى
اما سيم « 2 » : يوسف از برادران ابن يامين را خواست ،
« قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ . »
« 1 - » گفت : اگر خواهيد كى اين بار بياييد از پيش من طعام بريد ، آن برادر را كى با شما هم پدر است با خود بياريد . و اگر او را نياريد ، پيش من مىآييد « 3 » كى شما را پيش من بار نيست « 4 » .
لطيفه :
ملك تعالى مىگويد : اگر طمع مىدارى به « 5 » بهشت و انوار « 6 » آن ، فردا كى بيايى « 7 » ايمان با خود آر « 8 » . و اگر ايمان « 9 » نيارى « 10 » ، طمع از بهشت بردار « 11 » كى ترا « 12 » پيش من قيمت بىمقدار « 13 » .
« قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ . »
« 2 - » گفتند : پدر او را نگذارد « 14 » ، كى مونس و غمگسار اوست ، و شب و روز بجاى يوسف در كنار اوست . و لكن ما او را بفريبيم و از كنار او برداريم و پيش تو آريم . پس « 15 » بفرمود تا آن بضاعت « 16 » كى آورده بودند باز در ميان بار « 17 » ايشان نهادند ،
« وَ قالَ لِفِتْيانِهِ
« 18 »
اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ . »
« 3 - »
اهل تفسير را اختلاف است تا بار ايشان « 19 » چرا « 20 » در بار ايشان نهاد ؟ كلبى گويد : از بهر آنك دانست « 21 » كى پدرش را ديگر « 22 » نباشد « 23 » ، باز فرستاد « 24 » به حكم
هامش
( 1 ) - خود
( 2 ) - سوم
( 3 ) - + و طمع مداريد
( 4 ) - باشد
( 5 ) - « مىدارى به » ندارد
( 6 ) - + داريد چون بيايد
( 7 ) - « آن فردا كى بيايى » ندارد
( 8 ) - بياريد
( 9 ) - + با خود نياريد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - برداريد
( 12 ) - شما را
( 13 ) - + نيست .
قصه
( 14 ) - + و بما نسپارد
( 15 ) - + يوسف
( 16 ) - بضاعتها
( 17 ) - بارهاى
( 18 ) - « قال لفتيانه » ندارد
( 19 ) - « تا بار ايشان » ندارد
( 20 ) - + بضاعت
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - ما نزد پدرشان درنگ
( 23 ) - + و بدان نفقه زودترشان
( 24 ) - فرستد ، گروهى گفتند از بهر آن بود كه يوسف دانست كه پدر و برادران گويند كه در وقت تنگى نان به بها فروشند چون بها نيابند نان نيابند
( 1 - ) سورهء يوسف / 59
( 2 - ) سورهء يوسف / 61
( 3 - ) سورهء يوسف / 62