تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
وفا كرده بود « 1 » ، و وفا معرفت را بيفزايد . و ايشان با يوسف جفا كرده بودند ، و جفا معرفت را بكاهد .

لطيفه :

جفا كردن هفت چيز را ببرد ، و هفت چيز را بيارد : مخالفت آرد ، موافقت ببرد . دشمنى آرد ، دوستى را ببرد . دورى آرد ، نزديكى را ببرد . بيگانگى آرد ، آشنايى ببرد . خصومت آرد ، الفت را ببرد . ملامت آرد ، صحبت را ببرد . جهالت آرد ، معرفت را ببرد .

موعظه :

برادران يوسف جفا « 2 » كردند ، چون « 3 » بديدند نشناختند . اى كسى كى مى دعوى بندگى خدا كنى « 4 » ، و موافقت رضا كنى « 5 » و تولّى به امّت مصطفى « 6 » كنى ، عمرى است كى مى موافقت هوا كنى « 7 » ، و مخالفت رضا كنى « 8 » و آهنگ « 9 » جرم و جفا كنى مىترسم « 10 » كى فردا در معبر آن مهتر نشسته باشى به اميد « 11 » شفاعت « 12 » ، او به تو بگذرد و تو او را نشناسى .

قصه :

پس چون برادران در پيش تخت يوسف آمدند ، از زير برقع آواز داد كى : شما كيانيد « 13 » و از كجاييد ؟ گفتند : ما از « 14 » كنعانيم و فرزندان يعقوب پيغمبريم . ما را جهد « 15 » و تنگى رسيده است ، به اميد عطف « 16 » ملك برخاسته‌ايم « 17 » و بضاعتى اندك‌مايه كى داشتيم « 18 » آورديم ، تا مگر « 19 » ملك نظرى در كار ما « 20 » كند « 21 » ، و آن بضاعتى كى « 22 » ما راست ببعضى از خدّام خويش ارزانى دارد ، و ما را « 23 » قدرى
هامش
( 1 ) - « وفا كرده بود » ندارد ( 2 ) - « با يوسف جفا » ندارد ( 3 ) - + يوسف را ( 4 ) - مىكنى ( 5 ) - « موافقت رضا كنى » ندارد ( 6 ) - + صلى اللّه عليه و سلم مىكنى ( 7 ) - مىكنى ( 8 ) - مىكنى ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - مىكنى ترسم ( 11 ) - « به اميد » ندارد ( 12 ) - به شفاعت طمع مىدارى ( 13 ) - كيستيد ( 14 ) - + زمين ( 15 ) - + جزع ( 16 ) - + لطف ( 17 ) - برخاستيم . در متن : خواسته‌ايم ( 18 ) - « مايه كى داشتيم » ندارد ( 19 ) - + به نظر رحمت در ما نظر ( 20 ) - از « ملك . . . » ندارد ( 21 ) - + و آنچه ( 22 ) - « و آن بضاعتى كى » ندارد ( 23 ) - « ما را » ندارد