وفا كرده بود « 1 » ، و وفا معرفت را بيفزايد . و ايشان با يوسف جفا كرده بودند ، و جفا معرفت را بكاهد .
لطيفه :
جفا كردن هفت چيز را ببرد ، و هفت چيز را بيارد : مخالفت آرد ، موافقت ببرد . دشمنى آرد ، دوستى را ببرد . دورى آرد ، نزديكى را ببرد .
بيگانگى آرد ، آشنايى ببرد . خصومت آرد ، الفت را ببرد . ملامت آرد ، صحبت را ببرد . جهالت آرد ، معرفت را ببرد .
موعظه :
برادران يوسف جفا « 2 » كردند ، چون « 3 » بديدند نشناختند . اى كسى كى مى دعوى بندگى خدا كنى « 4 » ، و موافقت رضا كنى « 5 » و تولّى به امّت مصطفى « 6 » كنى ، عمرى است كى مى موافقت هوا كنى « 7 » ، و مخالفت رضا كنى « 8 » و آهنگ « 9 » جرم و جفا كنى مىترسم « 10 » كى فردا در معبر آن مهتر نشسته باشى به اميد « 11 » شفاعت « 12 » ، او به تو بگذرد و تو او را نشناسى .
قصه :
پس چون برادران در پيش تخت يوسف آمدند ، از زير برقع آواز داد كى : شما كيانيد « 13 » و از كجاييد ؟ گفتند : ما از « 14 » كنعانيم و فرزندان يعقوب پيغمبريم . ما را جهد « 15 » و تنگى رسيده است ، به اميد عطف « 16 » ملك برخاستهايم « 17 » و بضاعتى اندكمايه كى داشتيم « 18 » آورديم ، تا مگر « 19 » ملك نظرى در كار ما « 20 » كند « 21 » ، و آن بضاعتى كى « 22 » ما راست ببعضى از خدّام خويش ارزانى دارد ، و ما را « 23 » قدرى
هامش
( 1 ) - « وفا كرده بود » ندارد
( 2 ) - « با يوسف جفا » ندارد
( 3 ) - + يوسف را
( 4 ) - مىكنى
( 5 ) - « موافقت رضا كنى » ندارد
( 6 ) - + صلى اللّه عليه و سلم مىكنى
( 7 ) - مىكنى
( 8 ) - مىكنى
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - مىكنى ترسم
( 11 ) - « به اميد » ندارد
( 12 ) - به شفاعت طمع مىدارى
( 13 ) - كيستيد
( 14 ) - + زمين
( 15 ) - + جزع
( 16 ) - + لطف
( 17 ) - برخاستيم . در متن : خواستهايم
( 18 ) - « مايه كى داشتيم » ندارد
( 19 ) - + به نظر رحمت در ما نظر
( 20 ) - از « ملك . . . » ندارد
( 21 ) - + و آنچه
( 22 ) - « و آن بضاعتى كى » ندارد
( 23 ) - « ما را » ندارد