آن حال كى وقت بنده تنگ درآيد « 1 » و او را ازين دنيا « 2 » گذر آيد ، آن بنده در حال سكرات مرگ در لرزيدن « 3 » آيد ، و از ترس عقوبت در هراسيدن آيد . ملك تعالى فرشتهاى بفرستد تا آن « 4 » بنده را گويد : مترس و اندوه مدار ،
« أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا . »
« 1 - » و آن بنده ترس و زارى زيادت كند ، فرشته گويد : نه « 5 » اين پيغام ملك « 6 » است كى با تو مىگزارم « 7 » ؟ ملك تعالى مىگويد « 8 » : مترس « 9 » . بنده گويد :
او مىگويد مترس از محسنى كى هست ، و من مىترسم از خاينى كى هستم .
« 10 » پس روز دهم « 11 » يوسف بر تخت نشست ، هزار كنيزك ماهر وى بر دست « 12 » راست او ايستاده با « 13 » عمودهاى زرّين « 14 » ، و هزار بر « 15 » چپ او ايستاده با « 16 » عمودهاى سيمين « 17 » ، و هزار غلام « 18 » در پيش او صف بركشيدند « 19 » با كمرهاى زرين « 20 » ، و مويهاى ايشان بلؤلؤ و بيجاده بافته « 21 » و تاجهاى زرين بر سر نهاده « 22 » . پس « 23 » كس فرستاد كى آن كنعانيان را بياريد . قوله « 24 » :
« فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ . »
« 2 - » در « 25 » پيش يوسف آمدند ، آن « 26 » عز و جلالت او بديدند « 27 » . واله گشتند « 28 » هر ده پيش « 29 » او سجده « 30 » كردند « 31 » . يوسف ايشان را بشناخت « 32 » ، و ايشان يوسف را نشناختند .
گروهى گفتند : از درازى عهد بود « 33 » ، كى چهل سال برآمده بود ايشان
هامش
( 1 ) - + و از دنياش
( 2 ) - « او را ازين دنيا » ندارد
( 3 ) - بلرزيدن
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - + تعالى
( 7 ) - گزاردم . در متن : مىگذارم
( 8 ) - مىفرمايد
( 9 ) - + كه غفور خداوندى هستم
( 10 ) - + قصه
( 11 ) - چهارم
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - بايستادند و
( 14 ) - + در دست نهادند
( 15 ) - در دست
( 16 ) - بايستادند و
( 17 ) - + در دست گرفته
( 18 ) - + با كمرهاى زرين
( 19 ) - كشيده
( 20 ) - « با كمرهاى زرين » ندارد
( 21 ) - + بودند
( 22 ) - از « و تاجهاى . . . » ندارد
( 23 ) - آنگه
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - ايشان در
( 26 ) - از
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - شدند
( 29 ) - + تخت
( 30 ) - سجود
( 31 ) - + فعرفهم و هم له منكرون و اهل تفسير را ؟ ؟ ؟
اختلافست تا چرا
( 32 ) - از « يوسف . . . » ندارد
( 33 ) - + كه ايشان يوسف را نشاختند
( 1 - ) سورهء فصلت / 30
( 2 - ) سورهء يوسف / 58