تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
طعام فرمايد « 1 » تا ما « 2 » بدان « 3 » قناعت كنيم « 4 » . يوسف گفت : شما ده كس « 5 » آمده‌ايد هم سر و هم بر ، يك منظر « 6 » و مخبر . اگر از بهر طعام آمديد از شما « 7 » دو كس كفايت بودى ، مگر شما جاسوسانيد آمديد تا « 8 » با من خيانت كنيد ! گفتند : معاذ اللّه مبادا كى « 9 » از خاندان ما دزدى آيد « 10 » . و از آن اصل كى ماايم ، طبيعت ما را به جاسوسى نفرمايد . گفت : « 11 » از كدام اصليد « 12 » ؟ گفتند : ما فرزندان يعقوب‌ايم « 13 » اسرائيل اللّه « 14 » و نوايگان « 15 » اسحاق ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه . گفت : پدرتان را « 16 » چند فرزند است « 17 » ؟ گفتند : دوازده پسر « 18 » داشت ، يكى را گرگ بخورد و يازده مانده‌اند « 19 » . پس « 20 » گفت : آن ديگر كجاست گفتند : پيش پدر است « 21 » ، يوسف را كى گرگ « 22 » بخورد هم مادر « 23 » [ 113 الف ] و هم پدر او بود « 24 » . چهل سالست تا پدر در « 25 » مفارقت يوسف چندان بگريست كى صحت و قوت « 26 » از وى جدا شد ، و از گريه « 27 » به چشم نابينا شد . « 28 » آن ديگر را « 29 » پيش خود « 30 » نشانده است تا به دو سلوتى مىيابد ، و غم فراق يوسف « 31 » به دو مىگسارد . چون يوسف آن بشنيد پرده فروگذاشت و زارزار بناليد . پس پرده برداشت و گفت : هرچند كى نگاه مىكنم بر شما اثر تهمت مىبينم . اگر اين سخن راست مىگوييد يك كس اينجا بباشيد « 32 » و نه كس برويد ، و نامهء پدر بدينچ « 33 »
هامش
( 1 ) - غله ما را بفرمايد ( 2 ) - + را ( 3 ) - + معيشتى باشد و يك‌چندى بدان قناعت مىباشد ( 4 ) - « قناعت كنيم » ندارد ( 5 ) - + آمديد و همه هم سن و هم بريد و به يك منظر ( 6 ) - از « آمده‌ايد هم سر . . . » ندارد ( 7 ) - « از شما » ندارد ( 8 ) - + تا اخبار رايت و ولايت ما ببينيد و به دشمنان من بگوييد و يا دزدانيد و آمديد تا در خزانه ( 9 ) - « مبادا كى » ندارد ( 10 ) - نيايد ( 11 ) - + شما ( 12 ) - اصليت ( 13 ) - + يعقوب ( 14 ) - + من ( 15 ) - « و نوايگان » ندارد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - دارد ( 18 ) - فرزند ( 19 ) - مانده‌ايم ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - + او با آن پسر ( 22 ) - « يوسف را كى گرگ » ندارد ( 23 ) - + بودند ( 24 ) - « و هم پدر او بود » ندارد ( 25 ) - درد فراق آن پسر مىكشد و مىگريد تا قوه و صحت ( 26 ) - از « مفارقت . . . » ندارد ( 27 ) - گريستن ( 28 ) - + او را ( 29 ) - « آن ديگر را » ندارد ( 30 ) - خويش ( 31 ) - ندارد ( 32 ) - بنشينيد ( 33 ) - بدانچه