تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
قدرت و نازكى « 1 » در همه عمر « 2 » با تو مخالفت كرد ، تو درين وقت عجز و بيچارگى بازو « 3 » همه ملاطفت مىكنى « 4 » ؟ ملك تعالى گويد : آرى هرچند كى [ تن ] از جرم جافى دارد « 5 » ، دل از شرك صافى دارد « 6 » . و من درين ساعت به صفاى دل نگرم ، نه به جفاى تن .

قصه « 7 » :

پس چون « 8 » كاروان « 9 » در مصر شد ، ميشا كس فرستاد و عمّان خود را در حجره‌اى « 10 » فروآورد ، و آن چنانك يوسف « 11 » فرموده « 12 » بود بجاى آورد . ايشان را شگفت آمد « 13 » از بس « 14 » مراعات كى ديدند . گفتند : ما را بدين « 15 » ملك وسيلتى نه و پيش او « 16 » دلالتى نه ، ندانيم « 17 » تا اين شفقت در باب ما از بهر چيست ؟ بعضى گفتند : از آنست كى مىداند ما پسران يعقوب‌ايم . بعضى گفتند « 18 » : از بهر غربت ماست . بعضى گفتند : از « 19 » آنست كى بر اعتقاد و ملت « 20 » ماست « 21 » كى ما را حرمت مىدارد . درين تفكّر بودند « 22 » ، تا نه روز بگذشت . درين نه شبانروز « 23 » پيش خودشان بار نداد . ايشان را ترسى به دل درآمد . گفتند : شفقتى بدين عظيمى و انتظارى بدين درازى ! ندانيم كى سبب چيست ؟ مگر فعل ما بشناخته است « 24 » ، از حال يوسف خبرى بوى رسيده است « 25 » . هرچند كى نعمت مىديدند ، بتن مىلرزيدند و به دل مىهراسيدند . « الخائن خايف . »

لطيفه :

هر كس كى بدكردار بود « 26 » ، در همه كارى « 27 » ترس‌كار بود « 28 » . در
هامش
( 1 ) - توانايى ( 2 ) - + خود ( 3 ) - + اين ( 4 ) - همىكنى ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - دارى ( 7 ) - در متن : لطيفه ( 8 ) - + آن ( 9 ) - + كنعان ( 10 ) - + خاص خود ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - وصيت كرده ( 13 ) - بشگفت بماندند ( 14 ) - آن ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - پيشين ( 17 ) - در متن : ندانم ( 18 ) - از « از آنست . . . » ندارد ( 19 ) - + بهر ( 20 ) - « و ملت » ندارد ( 21 ) - + بعضى گفتند از بهر آنست كه داند ما پسران كيستيم از بهر پدر ما را حرمت مىدارد ( 22 ) - از « درين تفكر . . . » ندارد ( 23 ) - « درين نه شبانروز » ندارد ( 24 ) - بشناخت ( 25 ) - خبر داشت ( 26 ) - باشد ( 27 ) - حال ( 28 ) - باشد