تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
به گرماوه فرست « 1 » ، و هر يكى را دستى جامهء نيكو بده « 2 » ، و در روزى دوبارشان « 3 » خوان آراسته كن « 4 » و مىفرست « 5 » ، و اين سخن « 6 » پنهان مىدار « 7 » و با كس مگوى « 8 » ، تا ندانند كى من برادر ايشانم و واقف نگردند بدانچ « 9 » با من كردند . ميشا گفت : يا « 10 » پدر با تو چه كردند ؟ گفت : ايشان مرا از پدر جدا كردند و به فرقت او « 11 » مبتلا كردند ، و با من مكر و كيد ساختند و به دشمنى به چاه « 12 » انداختند ، و قصد كشتن من كردند و پيراهن « 13 » از تن من « 14 » بركشيدند « 15 » ، پس « 16 » به بندگى بفروختند ؛ و ذكر كل ما جرى عليه . پس گفت : اى پدر ايشان « 17 » بدين زشتى با تو معاملت « 18 » كردند ، و تو در باب ايشان « 19 » به نيكى وصيّت « 20 » مىكنى . « 21 » گفت : جان پدر هرچند كى دلم از داغ « 22 » ايشان ريش است « 23 » ، درين ساعت غريب و درويشند « 24 » ، من در درويشى ايشان مىنگرم نه در دل ريشى من « 25 » .

لطيفه :

بنده را عمرى در عصيان شود « 26 » ، قرين فسق و زرق و طغيان شود . نه با سر طاعت و فرمان شود ، و نه بر كرده پشيمان شود . چون عمرش به پايان رسد ، اسير و عاجز و حيران شود . اجل برو « 27 » تاختن آرد ، ملك‌الموت جان او مىكشد ، او ازين سو بدان‌سو « 28 » مىنگرد ، در هر يكى نگاه كند « 29 » او را هم چون خود عاجز و بيچاره بيند ، از نجات خود نوميد و بيچاره شود « 30 » ، در آن « 31 » وقت نوميدى بملك « 32 » بنالد گويد « 33 » : يا رب . ملك تعالى هفت بارش به لبيك اجابت « 34 » جواب دهد « 35 » . [ 112 الف ] . فرشتگان گويند « 36 » به حكم غيرت « 37 » : يا رب اين بنده در وقت
هامش
( 1 ) - برى ( 2 ) - بدهى ( 3 ) - « شان » ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - بفرستى ( 6 ) - + را كه من گفته‌ام ( 7 ) - مىدارى ( 8 ) - هيچ‌كس نگويى ( 9 ) - + ايشان ( 10 ) - اى ( 11 ) - و الم ( 12 ) - به چاهم ( 13 ) - + من ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - بركندند ( 16 ) - مرا ( 17 ) - + با تو معاملت ( 18 ) - « با تو معاملت » ندارد ( 19 ) - + مرا وصيت ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - + يوسف ( 22 ) - جفا ( 23 ) - + اما ايشان را غربت و درويشى خويش است ( 24 ) - از « درين ساعت . . . » ندارد ( 25 ) - خود نگرم ( 26 ) - بگذارد ( 27 ) - به دو ( 28 ) - + به وارثان ( 29 ) - مىكند هريكى ( 30 ) - « و بيچاره شود » ندارد ( 31 ) - ندارد ( 32 ) - ندارد ( 33 ) - + در آن حسرت ( 34 ) - + كند و او را ( 35 ) - همىدهد ( 36 ) - ندارد ( 37 ) - + گويند
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 483 | محمد روشن / أحمد بن محمد بن زيد الطوسي