تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢

لطيفه « 1 » :

درد زده « 2 » را چون درد و حسرت غالب شود او « 3 » چارهء « 4 » خود به دو چيز كند : يا به چشم بگريد تا بپالايد ، يا بزفان « 5 » بگويد با كسى تا بيارامد . يوسف « 6 » در آن ساعت همين « 7 » چاره « 8 » بر دست گرفت . به مژگان در مىسفت ، و بدل درد مىنهفت ، و به زبان با پسران « 9 » ناز « 10 » مىگفت تا اندكى سلوت مىيافت . مسلمانان « 11 » درد آن عاشق بيچاره بتر « 12 » . اگر بنالد گويد « 13 » مى سرّ آشكارا كنى « 14 » . و اگر بگريد گويد « 15 » شكايت « 16 » مىكنى . و اگر « 17 » خاموش باشد « 18 » گويد « 19 » جلادت « 20 » مىكنى . و اگر بنشيند « 21 » گويد « 22 » راه فراغت مىجويى . و اگر بپويد گويد طمع وصل « 23 » مىكنى . هر اندوهى را سلوتى باشد ، و اندوه عشق او را سلوت نه . هر بيمارى را راحتى باشد ، بيمار عشق او را راحت نه « 24 » . بيت
آن را كى « 25 » غمى بود كى بتواند گفت * غم از دل خود بگفت بتواند رفت
اين طرفه گلى نگر كى ما را بشكفت * نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت

قصه « 26 » :

پس ميشا « 27 » گفت مر « 28 » يوسف را : يا پدر « 29 » با ايشان چه خواهى كرد ؟ گفت : كار ايشان با تو حوالت خواهم كرد « 30 » . در حجره‌اى از حجره‌هاى خاص ايشان « 31 » را فرود آر « 32 » و بار ايشان به كس مده « 33 » ، خود بردار « 34 » و در وقتشان
هامش
( 1 ) - متن « لطيفه » ندارد ( 2 ) - صاحب درد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - + درد ( 5 ) - به زبان ( 6 ) - + هم ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - + درد ( 9 ) - پسر ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - عشق و ( 12 ) - بدتر از آنست ( 13 ) - + شكايت و اگر خاموش گردد گويد جلادت مىكنى ( 14 ) - « مى سر آشكارا كنى » ندارد ( 15 ) - + خود را رسوا ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - + بنشيند گويد راه فراغت ( 18 ) - « خاموش باشد » ندارد ( 19 ) - + راه فراغت ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - بپيوندد ( 22 ) - + راه فراغت مىجويى و اگر بپويد ( 23 ) - وصلت ( 24 ) - + و در دنيا او را لذت و آسايش نه ( 25 ) - گر عشق ( 26 ) - متن ندارد ( 27 ) - پسر ( 28 ) - ندارد ( 29 ) - « يا پدر » ندارد ( 30 ) - به تو حوالت كردم ( 31 ) - خويششان ( 32 ) - آرى ( 33 ) - ندهى مگر كه ( 34 ) - بردارى