لطيفه « 1 » :
درد زده « 2 » را چون درد و حسرت غالب شود او « 3 » چارهء « 4 » خود به دو چيز كند : يا به چشم بگريد تا بپالايد ، يا بزفان « 5 » بگويد با كسى تا بيارامد .
يوسف « 6 » در آن ساعت همين « 7 » چاره « 8 » بر دست گرفت . به مژگان در مىسفت ، و بدل درد مىنهفت ، و به زبان با پسران « 9 » ناز « 10 » مىگفت تا اندكى سلوت مىيافت .
مسلمانان « 11 » درد آن عاشق بيچاره بتر « 12 » . اگر بنالد گويد « 13 » مى سرّ آشكارا كنى « 14 » .
و اگر بگريد گويد « 15 » شكايت « 16 » مىكنى . و اگر « 17 » خاموش باشد « 18 » گويد « 19 » جلادت « 20 » مىكنى . و اگر بنشيند « 21 » گويد « 22 » راه فراغت مىجويى . و اگر بپويد گويد طمع وصل « 23 » مىكنى . هر اندوهى را سلوتى باشد ، و اندوه عشق او را سلوت نه . هر بيمارى را راحتى باشد ، بيمار عشق او را راحت نه « 24 » .
بيت
آن را كى « 25 » غمى بود كى بتواند گفت * غم از دل خود بگفت بتواند رفت
اين طرفه گلى نگر كى ما را بشكفت * نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت
قصه « 26 » :
پس ميشا « 27 » گفت مر « 28 » يوسف را : يا پدر « 29 » با ايشان چه خواهى كرد ؟ گفت : كار ايشان با تو حوالت خواهم كرد « 30 » . در حجرهاى از حجرههاى خاص ايشان « 31 » را فرود آر « 32 » و بار ايشان به كس مده « 33 » ، خود بردار « 34 » و در وقتشان
هامش
( 1 ) - متن « لطيفه » ندارد
( 2 ) - صاحب درد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - + درد
( 5 ) - به زبان
( 6 ) - + هم
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + درد
( 9 ) - پسر
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - عشق و
( 12 ) - بدتر از آنست
( 13 ) - + شكايت و اگر خاموش گردد گويد جلادت مىكنى
( 14 ) - « مى سر آشكارا كنى » ندارد
( 15 ) - + خود را رسوا
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - + بنشيند گويد راه فراغت
( 18 ) - « خاموش باشد » ندارد
( 19 ) - + راه فراغت
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - بپيوندد
( 22 ) - + راه فراغت مىجويى و اگر بپويد
( 23 ) - وصلت
( 24 ) - + و در دنيا او را لذت و آسايش نه
( 25 ) - گر عشق
( 26 ) - متن ندارد
( 27 ) - پسر
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - « يا پدر » ندارد
( 30 ) - به تو حوالت كردم
( 31 ) - خويششان
( 32 ) - آرى
( 33 ) - ندهى مگر كه
( 34 ) - بردارى