سيزدهم بود جبرئيل آمد و گفت : برادرانت نزديك رسيدند . يوسف برنشست به بهانهء شكار به عادتى كى او را بود ، چنانك ياد كرديم . چون پارهاى راه « 1 » برفتند ، كاروانيان « 2 » دررسيدند « 3 » . يوسف نگاه كرد ، برادران خود را بديد ، هريكى را بر « 4 » گردوخاك « 5 » آلودهشده « 6 » ، مهار اشتران « 7 » بر دوش نهاده ، و در پيش « 8 » مىرفتند پياده « 9 » .
هر يكى را كلاهى بود بر سر نهاده « 10 » ، و جامهاى پشمين در بر كرده « 11 » ، هر يكى برخ بر مثال ماه شب چهارده « 12 » . آن لشكر چون طلعت ايشان بديدند ، شگفت بماندند و گفتند ، در ميان هشتصد « 13 » هزار مرد « 14 » كى ماييم كس نيست به خوبى بديشان مانند « 15 » مگر ملك ما « 16 » .
يوسف را پسرى بود نام او ميشا « 17 » . بر دست راست پدر « 18 » مىآمد ، نظرى « 19 » در ايشان مىنگريد ، و نظرى در جمال پدر مىنگريد « 20 » . يوسف گفت : يا فرزند « 21 » چه مىنگرى ؟ گفت « 22 » : « ما اشبههم بك « 23 » » آن ده [ 111 ب ] جوان كى در پيش كاروان مىآيند « 24 » ، در ايشان مىنگرم « 25 » كى سخت زيبااند و به ديدار « 26 » به تو مىمانند .
يوسف را درد و اندوه غالبتر « 27 » شد . گريه برو افتاد « 28 » ، پنهان بگريست « 29 » . پس گفت : يا پسر « 30 » آن ده « 31 » جوان « 32 » برادران مناند و عمّان تواند .
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - كاروان كنعان
( 3 ) - دررسيد
( 4 ) - « را بر » ندارد
( 5 ) - + آلود و خاكآلود
( 6 ) - « و خاكآلود شده » ندارد
( 7 ) - شتر
( 8 ) - + شتر
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - « شب چهارده » ندارد
( 13 ) - اين هفتصد
( 14 ) - + كه برنشستهاند كس به خوبى مانند ايشان نيست
( 15 ) - از « كى ماييم . . . » ندارد
( 16 ) - مگر يوسف كى ملك ماست
( 17 ) - + بود
( 18 ) - او
( 19 ) - + در يوسف مىنگريست و يكى
( 20 ) - از « و نظرى در جمال . . . » ندارد
( 21 ) - « يا فرزند » ندارد
( 22 ) - + اى پدر اشبههم بك
( 23 ) - از « ما . . . » ندارد
( 24 ) - مىروند
( 25 ) - همىنگرم و چون به تو مىنگرم
( 26 ) - از « كى سخت . . . » ندارد
( 27 ) - غالب
( 28 ) - + از
( 29 ) - همىگريست و روى به پسر آورد
( 30 ) - « يا پسر » ندارد
( 31 ) - هر ده
( 32 ) - ندارد