عدل و احسان يوسف در اقطار ممالك منتشر گشت « 1 » . خبر به يعقوب رسيد .
فرزندان را بخواند و گفت : اين قحط بر ما درآمد ، و اين جهد و تنگى بهر قطرى « 2 » از اقطار عالم رسيده است ، و « 3 » بيم آنست كى ما در اين « 4 » جهد و تنگى از پا درآييم . همىشنويم كى در مصر ملكى « 5 » هست در عدل و احسان بىهمتاست « 6 » و بر دين آبا و اجداد ماست . برويد « 7 » و آن بضاعتى كى شما راست برگيريد و پيش وى شويد « 8 » و سلام من به دو رسانيد و قصهء ضعف و حال « 9 » جهد و تنگى « 10 » كى با روزگار ما رسيده است با او بگوييد . باشد كى به نظر حرمت « 11 » بشما نگرد و به حكم موافقت در عقيده ، اين بار شما بخرد و بعنايت عوض دهد ، تا ما بدان روزگار بگذرانيم « 12 » .
ايشان بضاعتى كى داشتند جمع كردند . قتاده گويد : « 13 » بضاعت ايشان درم بود .
و ابن عباس گويد : « 14 » نعلين واديم بود . كلبى گويد : پشم و پنير بود ، و آنچ « 15 » ارباب مواشى را بود « 16 » . هر يكى اشتر بارى « 17 » كردند و قصد راه كردند . چون به دروازهء كنعان رسيدند جبرئيل آمد و گفت : يا « 18 » يوسف برادرانت آمدند .
و يوسف بر آن دروازهء مصر كى از جانب كنعان بود ، غرفهاى ساخته بود و برو « 19 » نشستى . در آن دو سال منتظر مىنگرست تا برادران او در رسند « 20 » . چون جبرئيل گفت : برادرانت آمدند . يوسف برخاست « 21 » تا فرود آيد « 22 » . جبرئيل گفت : هنوز به دروازهء كنعاناند دوازده روز ديگر « 23 » انتظار كن « 24 » . چون روز
هامش
( 1 ) - شد
( 2 ) - + رسيد
( 3 ) - « رسيده است و » ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + است كى باحسان و اكرام آراسته است
( 6 ) - از « هست در عدل . . . » ندارد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - رويد
( 9 ) - + ما و
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - رحمت
( 12 ) - روزگارى بگذاريم
( 13 ) - + آن
( 14 ) - + درم نبود
( 15 ) - + بدين مايه از
( 16 ) - « رابود » ندارد
( 17 ) - اشترى بار
( 18 ) - به نزد
( 19 ) - درو مى
( 20 ) - در رسيدند
( 21 ) - در متن برخواست
( 22 ) - « تا فرود آيد » ندارد
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - + و روز سيزدهم به يك ميل رسيده باشند