كند ، من گويم بار خدايا تو كريمى . قوله « 1 » :
« بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ . »
« 1 - » و محمد كريم است ، « انه لقول رسول كريم . « 2 » » و من چاكر محمدم ، جملهء « 3 » عاصيان را در كار چاكرش كن ، تا چون تو « 4 » كريمى « 5 » از بهر لئيمى سخن نبايد گفت « 6 » .
سيم « 7 » برادران يوسف بودند كى بمصر آمدند از بهر رفع « 8 » حاجات « 9 » را :
قوله « 10 » :
« جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ
« 11 »
. »
« 2 - » و آن چنان بود كى چون « 12 » سالهاى قحط درآمد ، يوسف در انبارها بگشاد « 13 » ، و غلّه مىفروخت به اغنيا و صدقه مىداد به فقرا . و هر يكى « 14 » را صاعى بيش ندادى « 15 » ، و هيچكس را از اغنيا « 16 » شتر بارى بيش ندادى .
از بهر آنك [ 111 الف ] تا به همگنان برسد « 17 » . و خويشتن پيوسته روزه « 18 » داشتى و « 19 » افطار به اندك « 20 » كردى . گفتند « 21 » : چرا بيشتر نخورى ؟ گفتى : « 22 » اگر سير بخورم « 23 » گرسنگان را فراموش كنم .
آوردهاند كى « 24 » چاشت ملك ريّان را با « 25 » نيمروز افگنده بود ، تا او « 26 » نيز با گرسنگان مساعدت كرده بود . و آن سنّت « 27 » كى يوسف نهاد تا امروزينه روز « 28 » در ميان ملوك و سلاطين بمانده است ، كى ايشان همه « 29 » چاشت ، نماز پيشين خورند و اين « 30 » سنت « 31 » يوسف نهاده است « 32 » ، در باب ملك ريّان « 33 » از بهر مجاهدت را .
پس برين نسق « 34 » سالى دو « 35 » بگذشت . آن قحط در عالم عامه افتاده « 36 » شد ، و
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - + كريم با كريمى كى سخن لئيمان گويند
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - وى
( 5 ) - + با چون تو كريمى
( 6 ) - گفتن
( 7 ) - سوم آمدن
( 8 ) - « از بهر رفع » ندارد
( 9 ) - دفع حاجت
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - + فدخلوا عليه الآية
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - بگشود
( 14 ) - « هيچكس را از فقرا » ندارد
( 15 ) - + از بهر آنكه تا به همگنان برسيدى
( 16 ) - + بيش از
( 17 ) - از « بيش ندادى . . . » ندارد
( 18 ) - + همى
( 19 ) - + به شب
( 20 ) + مايه
( 21 ) - گفتندى كى
( 22 ) - + ترسم
( 23 ) - شوم
( 24 ) - « آوردهاند كى » ندارد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - آن
( 27 ) - سنتى است
( 28 ) - تا امروز
( 29 ) - نيز
( 30 ) - آن يوسف
( 31 ) - + بود كى
( 32 ) - « يوسف نهاده است » ندارد
( 33 ) - نهاد
( 34 ) - ندارد
( 35 ) - ندارد
( 36 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء انفطار / 6
( 2 - ) سورهء يوسف / 58