[ 87 الف ] و در كنار مهر او در خواب رفتهاى و به ترك دين مسلمانى بگفتهاى ، نبايد « 1 » كى چون از خواب اين غفلت در آيى عمر گذشته بينى و دنيا بر گذشته بينى ، و پيراهن ايمان آلوده بينى « 2 » و نسبت بندگى « 3 » خود از قبول « 4 » درگاه حق بريده بينى .
بيت
همواره سخنهاى تو دلسوز بود * گوش تو به آواز بدآموز بود
اين خواب خوش اى دوست نه پيروز بود * ترسم كى چو بيدار شوى روز بود
قصه :
پس « 5 » چون آن زنان ديده بر جمال يوسف گماشتند ، زليخا را در كار معذور داشتند ، گفتند : اين نه جمال بشرى است ، اين جسمى از اجسام ملكى است يا مثالى از انوار « 6 » لطف « 7 » فلكى است ، اگر غلطى است بر ماست . بار ملامت كشيدن در راه عشق چنويى رواست . زليخا چون سخن ايشان شنيد ، تن در كار داد و به راستى اقرار داد « 8 » : « انا راودته عن نفسه . » گفت من او را به خود دعوت كردم و جرم بازو « 9 » نسبت كردم ، و اگر بعد ازين آن نكند كى منش گويم ، به زندانش كنم « 10 » .
« وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ . »
« 1 » تا بعد از آن كى عزيز و خطير است خوار و ذليل گردد ، و هرچ بازو « 11 » آثار نعمت است به اندوه و محنت بدل گردد « 12 » .
اشارت :
فى « 13 » قوله تعالى « 14 » :
« لَيُسْجَنَنَّ . »
« 1 - » بازداشتن يوسف را با خود
هامش
( 1 ) - نباشد
( 2 ) - + و پيراهن معرفت دريده بينى
( 3 ) - پشت بندگى
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - « از انوار » ندارد
( 7 ) - + انوار
( 8 ) - + و گفت
( 9 ) - خود با وى
( 10 ) - گزندش آيد . قوله تعالى
( 11 ) - با وى
( 12 ) - شود
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 32