اين نخواهم ، مادر گويد : بخور كى من طبع تو نيك « 1 » مىدانم ، اينست كى « 2 » طبع ترا مىسازد . دوست « 3 » از ملك تعالى « 4 » دنيا خواهد ملك تعالى او را « 5 » [ 87 ب ] بلا دهد .
بنده گويد : ملكا من از تو مى « 6 » عطا خواهم تو مى « 7 » بلا دهى . ملك تعالى گويد « 8 » :
راضى شو اى بنده « 9 » كى اينست كى قدر ترا مىبرافرازد .
حكايت
ذو النون « 10 » مصرى گويد سالى به حج رفته بودم « 11 » ، سر پوشيدهاى را ديدم دست در حلقهء كعبه « 12 » زده و مىگفت : « الهى لقد قلت ادعونى استجب لكم و دعوتك كما امرت فأجب لى كما وعدت . » خطابى شنيد « 13 » كى از هوا درآمد : « انا نودّ دوام الاحباب على الباب . » آن سر پوشيده گفت « 14 » : بار خدايا گفتهاى « 15 » دعا كن تا من « 16 » اجابت كنم ، كردم آنچ به من حوالت كردى ، بده آنچ مرا وعده كردهاى « 17 » . هاتف « 18 » آواز داد : تعجيل مكن كى ما مراد دشمنان زود برآريم اما دوستان را در عالم مهر ملازم « 19 » بداريم . هر كرا بدين درگاه مرادى بدادند روى وا خانه نهادند ، و هر كرا « 20 » در مطل بداشتند رايت مهر و محبتش برافراشتند و هر كرا به حبل عنايت به اوتاد مهر خود وابستند « 21 » چنگ مراد او از صحبت دنيا و عقبى درگسستند .
بيت
خواهم صنما همه جهان دشمن تو * تا كم گردد كسى به پيرامن تو
يك دوست نخواهمت بجان من و تو * رشك است مرا بتا « 22 » به پيراهن تو
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - + مر
( 3 ) - بنده
( 4 ) - « تعالى » ندارد
( 5 ) - « او را » ندارد
( 6 ) - « مى » ندارد
( 7 ) - « مى » ندارد
( 8 ) - + كه بنده
( 9 ) - « اى بنده » ندارد
( 10 ) - متن : ذى النون
( 11 ) - رفتم
( 12 ) - + اندر
( 13 ) - شنيدم
( 14 ) - مىگفت
( 15 ) - گفتى
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - كردى
( 18 ) - هاتفى
( 19 ) - + درگاه
( 20 ) - + مراد ندادند
( 21 ) - ببستند
( 22 ) - رشك آيدم اى صنم