قصه :
پس چون آن زنان سوختگى زليخا بديدند گرد « 1 » درآمدند و گفتند :
يا يوسف به زرت خريده است و به دل مهر تو گزيده است ، فرمان او بر و بر تن خود بيداد مكن و دشمن خود « 2 » را به محنت خود شاد مكن . يوسف گفت : هرگز نباشد كى من او را موافقت كنم و در راه رضاى او حق را مخالفت كنم . گفتند : اگر چنانست كى او را نمىخواهى از ما يكى را « 3 » اختيار كن ما نيز « 4 » كى گرد تو دريم هزار بار ازو سوختهتريم . يوسف گفت : چون زليخا را كى بر منش حق نعمت است و حق تربيت « 5 » من « 6 » در كار بد بازو « 7 » مخالفت كنم ، با شما كى بيگانهايد موافقت كى كنم ؟ پس چون ايشان از موافقت و اجابت وى « 8 » نوميد گشتند ، او را تهديد كردند و گفتند : غلت بر گردن نهيم و بندت بر پا نهيم و به زندانت بريم . يوسف گفت :
« السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ . »
« 1 - » گفت : من تن را فداى زندان كنم دوستتر دارم از آنك خلاف فرمان « 9 » كنم .
« 10 » هر كسى كى در راه اختيار شد [ وى را ] بلا و محنت بسيار شد . يعقوب يوسف را اختيار كرد تا دل خود را رهين محنت روزگار كرد . آدم قابيل را اختيار كرد قابيل فرمان او را انكار كرد « 11 » . نوح فرزند خود را اختيار كرد ملك تعالى او را ازو بيزار كرد . يوسف زندان اختيار كرد تا تن خود را قرين محنت بسيار كرد .
حكايت
يكى به نزديك « 12 » بزرگى « 13 » رفت از بزرگان دين « 14 » . او را ديد نحيف « 15 » شده . گفت :
هامش
( 1 ) - + او
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + است
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - « بازو » ندارد
( 8 ) - او
( 9 ) - + حق
( 10 ) - + لطيفه
( 11 ) - + تا دل خود را رهين محنت روزگار كرد
( 12 ) - + يكى از بزرگان دين
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - « از بزرگان دين » ندارد
( 15 ) - گريان
( 1 - ) سورهء يوسف / 33