گر عشق قرين دل هر خلق نبودى * كى عاشق بيچاره بمعشوق رسيدى « 1 »
گر عشق نبودى و غم عشق نبودى * افسانهء عشاق ملك را كه شنيدى ؟ « 2 »
لطيفه :
پس « 3 » زنان مصر در آن دعوت زليخا هم راحت يافتند « 4 » و هم محنت ديدند . محنت بريدن دست بود ، و راحت ديدن « 5 » يوسف « 6 » . چون براحت رسيدند همه محنتها فراموش كردند . مؤمن را در دار « 7 » دنيا « 8 » هم محنت است ، و در عقبااش وعده به جنت « 9 » است . چون به جنت رسد محنت فراموش كند ، و چون به ديدار رسد جنت را فراموش كند « 10 » .
اشارت :
نه كس از آن زنان « 11 » كى مهر ايشان بهغايت « 12 » بود و عشق ايشان بىنهايت بود ، چون در يوسف نگريستند نظر چشم ايشان بلاى جسم ايشان شد « 13 » .
اى كسى كى به نظر شهوت در راه شبهت بمحارم مسلمانان نگاه كنى ، نبايد كى در در نفس باز پسين ايمان بدهى ، و هرگز « 14 » به بهشت نرسى و آفريدگار خود را نبينى « 15 » .
اشارت :
آن زنان كى به ديدار يوسف مشغول شدند و بجمال او مغرور شدند ، از خود غايب شدند و در نظارهء او واله شدند ، چون بجاى خود باز آمدند يوسف گذشته بود ، و دست « 16 » بريده بودند « 17 » . جامه خونآلوده بودند « 18 » و دشمن كام گشته بودند . اى كسى كى بكسب دنيا مشغول گشتهاى و بحطام او مغرور گشتهاى ، « 19 »
هامش
( 1 ) - افسانهء عشاق ملك را كه شنيدى
( 2 ) - كى عاشق بيچاره بمعشوق رسيد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ديدند
( 5 ) - + ديدار
( 6 ) - + ديدن بود
( 7 ) - « در دار » ندارد
( 8 ) - به دنيا
( 9 ) - در متن : محنت است
( 10 ) - از « و چون به ديدار رسد . . . » ندارد
( 11 ) - نه كس از ايشان آن بودند
( 12 ) - بىغايت
( 13 ) - + در وقت جان بدادند و يوسف را ديگر نديدند
( 14 ) - + آفريدگار خود را و بهشت را نبينى
( 15 ) - از « بهشت نرسى . . . » ندارد
( 16 ) - دستها
( 17 ) - بود
( 18 ) - « جامه خونآلوده بودند » ندارد
( 19 ) - « بحطام او مغرور گشتهاى » ندارد